تبليغاتX
باران و روزهایش

باران و روزهایش

بعدازمدت ها برگردی....ببینی انگشتات پر از تمنان واسه نوشتن اما نتونی بنویسی که این ۴-۵ ماه مثل کابوس گذشت.....شکرکه گذشت!

نمی دونم چی بگم.....الان مدت هاست که خودم رو هم گم کردم.نه این که سرشار از غصه باشم یا شادوسرخوش.....

ولی این مدت جوری گذشت که نوشتن رو توی روحم منجمد کرد.....ونمی دونم چرا نمی خوام دیگه راجع به گذشته ها بنویسم.....

درحال حاضر ترسو شدم...ترس ریسک کردن.........وامیدوارم یه روزی برسه که ایمان بیارم ترسم بی مورد بوده.....

مرسی که به یادم بودین...سعی می کنم هرهفته آپ کنم!

از آشنای عزیز هم به خاطر نوشته های قشنگ و امیدوارکنندش واقعا سپاسگذارم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 23:28  توسط باران  | 

آخرین مطلبیو که نوشتم ۲ ماه ونیم پیش بود........

حالا زمستونه.یه زمستون سرد!..........

برگشتم....با یه کوله بار پر از خاطرات تلخ و مرده...

با این تفاوت که دیگه حرفی واسه گفتن ندارم!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 13:48  توسط باران  | 

تموم شد.......

بالخره این مهمونی هم تموم شد....

چقدر لب خندون.....چقدر دل امیدوار.....

ولی میون اون همه نور....یه سایه ی سیاه و تاریک...با یه پشت خمیده سلانه سلانه برگشت.....

می گفتن خدا دستش رو می گیره......نمی ذاره ایمانش رو به زوال بره.....

باشه بی معرفت.......توهم فراموشم کردی.....

توهم وقتی بیشتر از همیشه درمونده بودم نادیدم گرفتی....

حالا من چی کار کنم؟......خیلی خیلی دلم گرفته از دست خدا....

تو تنها کسی بودی که داشتم.......همیشه تو بدترین و حساس ترین شرایط به همه کمک کردی.....

اما من دیگه خیلی وقته که از اون مرز گذشتم.......

خیلی وضعیت بدی دارم........اصلا نمی تونم دیگه با خدا خلوت کنم.......

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 21:24  توسط باران  | 

امشب شب قدره....یک سال گذشت.یک سال پر از انتظار..پر از حرف های نگفته....امشب می خوام بشینم با خدا اساسی حرف بزنم.نمی دونم چی باید بهش بگم.اصلا چه دعایی بکنم....تو تنهایی خودم دستای خدا رو بگیرم...چشمهاش...چشمهاش رو که نمی بینم...ولی به آسمونش خیره بشم و بپرسم چرا؟....توی این یک سال خیلی با خودم کلنجار رفتن که جواب سوالاتم رو بگیرم...دنبال نشونه ها گشتم ولی آخر نفهمیدم که راه درست کدوم بود؟اونی که من رفتم یا اونی که ازش منحرف شدم....زندگی من دستخوش تغییر شده...تغییرات بزرگ....یا حداقل انقدر توی این مدت ذهنم درگیر بوده که دیگه خیلی چیزها اهمیتشون رو از دست دادن...دیگه خیلی وقته که خیلی از برخوردها و رفتارها ناراحتم نمی کنند یا این که دیگه اکثر مواقع در جواب آدم ها سکوت می کنم....نمی دونم اینا همه هدیه ی اون بیماری مرموز بودن که مطمئنم یه تلنگر از طرف خدا بوده یا نه....اونروز توی بیمارستان لبافی نژاد فقط و فقط به این فکر می کردم که تا تاریکی دنیا یه قدم بیشتر فاصله ندارم...دیگه نمی تونم پدرو مادرم..همه ی خانوادم..دوستام...امید و تمام زیبایی های دنیا رو ببینم.اون موقع بود که اشک توی چشمام حلقه زد.به این فکر نکردم که چرا..چرا خیلی غصه ی خوردم به خاطر رفتار دیگران یا چرا ماهها دلم رو به دیدار کسی خوش کردم که نمی دونستم توی دلش چی می گذره...فقط به این فکر می کردم که چرا شکرگزار لحظه هایی نبودم که به خاطر تمام اینها شاد بودم.....دنیا تاریک نشد اما من عوض شدم....شاید اسمش حماقته...نمی دونم چیه....اما هرچی که هست دیگه نمی ذاره من با وجود احساسات بیش از اندازم دلبسته ی کسی بشم.نمی دونم چرا..چرا هربار که تصمیم می گیرم بذارمش کنار دوباره سرو کلش به طرز غیرعادیی پیدا میشه....نمی دونم چرا هست...موندنیه یا نه فقط اینو می دونم که باید باشه.....دیگه از سرزنش ها و نصیحت ها خسته شدم....کاش می تونستم بگم آدم های عاقل شیوه ی زندگی شما درسته....انقدر میشینید تا یک نفر بیاد جلو و بالاخره یه جوری عشق وارد ماجرا میشه......وشیوه ی زندگی منم شاید نادرست....شاید سرکارم..شاید بازیچه ی هوسهای یه آدم دیگه ام....اما هرچی که هست چیزیه که نه تنها به من بلکه به تمام اونهایی که منو میشناسن و از زندگیم با خبرن ثابت شده که نمیتونم و نباید مبارزه کنم .دیگه نمی خوام سعی کنم که از زندگیم حذفش کنم....اگه شدنی بود من هم شاید مثل خیلی های دیگه الان باید یه نفرو تو زندگیم داشتم و از بودن باهاش لذت می بردم..ولی....نمی دونم....

نمی دونم چرا کسی که خودش رو دوست من می دونه باید تا فرصت گیر میاره بشینه و از امید بد بگه.چرا باید روز انتخاب واحد بگه امید با فلان دختره بود اما بقیه بگن ما همچین چیزی ندیدیم..چرا همیشه باید تاکید کنه که چرا دنبال کسی هستی که تورو نمی خواد.....و من هربار سکوت کنم...با خودم بگم که تو هم نمی فهمی .....وهمون موقع هم یه نگاه آشنا رو ببینم که مدتهاست غریبه نیست.من نمی دونم چرا یک سال تموم یه نفر باید یکی دیگرو بذاره زیر ذره بین...رفتار غیر عادی داشته باشه اما هیچ اقدامی نکنه.....چون مسخرست که حتی بخوام فکر کنم که اون یک سال تمام این رفتارها رو داشته که منو بذاره سر کار..به چه نتیجه ای می خواسته برسه؟..

خسته شدم بس که دنبال چراها بودم.....قبل از شروع کلاسهام به خدا التماس کردم که اگه خواسته ی توست که نشه به تمام مقدساتت قسمت می دم کاری کنی من دیگه با این آدم روبه رو نشم....اما بازهم..دوروز در هفته می بینمش...و هیچ نشونی از این نیست که همه چیز وهم و تصور من بوده.....بگذریم....

امشب شب قدره ومن باید دعا کنم....برای همه..برای مادرم..پدرم...برادرم....نیکو...یلدا که حس می کنم کم کم داره از ماجرای زندگی من بیرون میره...نسیم که تو تمام این یک سال مثل من گیج و سردرگم از برخوردهای امید بود....وامید که هیچی نمی تونم راجع بهش بگم....ودرنهایت تمام کسائی که دوستشون دارم....

امشب باید با خدا حرف بزنم...جدی و محکم.....

 

 

 

در پس اندوه پنهان نمی شوم....شادمانی من آن بالا...روی ابرها نشسته و فرمانروایی مخلوقاتش را می کند

امشب دروازه های قصر طلایی اش به روی تمام آرزوها باز شده است

می روم پیش خدا.....می روم تا اشکهایم را به او هدیه کنم

چیز دیگری ندارم.......اما امیدوارم که کسی آن بالا..کنار دروازه ها جلوی راهم رانگیرد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 22:36  توسط باران  | 

خداحافظ عشق پوشالی من.....

شاید بچگی کرده بودم......

دوباره زیادی احساساتی شده بودم......شاید هم تقصیر از من نبود!

*باران...باران.....راستی خبر داری آقای x کلاساشو با کی برداشته؟.....فکر کنم با فلانی.....همون دختره که......*

دیگه نایستادم که حرفاشو بشنوم.اصلا ترجیحا کر شدم.آقای x......

نمی دونم چی بگم......

چهارشنبه رفتم دانشگاه.....آره آقای x یکی از همکلاسیهای محترمم بود....کسی که ۴ ماه تموم هفته ای ۳ بار می دیدمش و منتظر بودم بیاد جلو....حالا قبل و بعدش بماند که تو این یک سال هربار می دیدمش یه جوری وانمود می کرد که تو به خودت شک می کردی....۳۰۰ مرتبه می پرسیدی این الان واسه چی این برخورد رو کرد.....آره دیگه...ساده گیر آورده بود.....دید حماقت که انتها نداره.....بذار بزارمش سر کار.......

بعد تو واسه یه مدت طولانی کور بشی....دیگه هیچ کسو نبینی...از همه ی موجودات مذکر بدت بیاد الا یه نفر.....

یه نفر که نمی دونم چرا من باید جواب سوالاش رو می دادم...سوالایی که همه جوابشون رو می دونستن.....

آره خوب.....ساده بودم......فکر کردم خبریه....فکر کردم همون قدر که اون واسه ی من مهمه منم هستم......

نمی دونم چرا خیلی به قانون سوم نیوتون معتقد بودم!.........

خیلی خیلی خیلی قضیه ساده بود...........همه ی آدم ها وقتی کسیو ببینن که گریه می کنه متاثر میشن وگرنه آقای x بی دلیل گفته بود گریه نکن می ری تو اعصابم......

بی دلیل من شده بودم منبع جزواتش.....نه حتما چون درسم خوب بود دیگه...دلیل دیگه ای نداشته........

دلیل نداشت هربار که میومد تو کلاس بدون استثناء چشم تو چشم می شدیم با هم....بدون استثناء!!! هم همیشه فقط پشت سر ما جای خالی واسه آقای x بود.......

اصلا همه چیز بی دلیل بود........این که متوجه می شدم زیر ذره بینم.....توهم بوده.......من خر بودم!

کاش انقدر مرد بودی.....که وقتی حس می کردی انقدر برام مهمیو و خودت هیچ حسی نداری امیدوارم نمی کردی.......وبعد روز انتخاب واحد چقدر معذب بودی وقتی باهات روبه رو شدم....

نسیمو که دیدی مثل یه همکلاسی معقول و عادی برخورد کردی......

اما وقتی برگشتی......(سلام......-سلام........).....غریبه بودی.....می خواستی غریبه باشی!

راست بود.....منم یه دختر بودم بین هزاران دختری که هرروزو هرروز می دیدیشون.........

بی هیچ تفاوتی....بی هیچ تبعیضی.......

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 0:36  توسط باران  |