تبليغاتX
باران و روزهایش

باران و روزهایش

اینم یه بازی جدید!!!!
می بینم تازگی ها یکی با اسم و آدرس وبلاگ من میره کامنتای خیلی قشنگ میذاره واسه اینو اون!!!!
بدونین هرکی اومد چرند گفت من نیستم!

من به هیچ کس نمی گم وبلاگت چرنده عوضش کن!!!!!!!!

دوستای واقعی من  می دونن من اهل این چرندیات نیستم!!!!!!

دیگه قضاوتش با خودتون!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 14:52  توسط باران  | 

امشب اومدم آپ کنم ولی دیگه از غم و غصه و نا امیدی و این چیزا نگم.

حالا هرخطو که می خوام بنویسم یه 10 دقیقه باید فکر کنم.چون اصولا من وقتی حالم خرابه نوشتنم میاد.

خوب از چی بگم؟!!!!

یه ذره از دانشگاه بگم.خوبه.....(انگار دارم نامه می نویسم!!!!)

یعنی خوبه که این به خود آدم بستگی داره که سعی کنه بهش خوش بگذره!

راستی!!! راست میگن آدمها بهترین دوستاشونو تو دانشگاه پیدا می کنن؟کی این تز رو داده؟

فکر نکنم همیشه هم اینجوری باشه.البته خوب بستگی داره آدم کیو دوست خوب بدونه؟!!

به نظر من دوست خوب کسیه که وقتی باهاش حرف می زنی احساس دلسردی نکنی.....امروزیها بیش از اندازه توی ظواهر غرقند و کمتر کسیو پیدا می کنی که دنبال لایه های زیرین باشه.

نمی دونم نمی خوام بدبین باشم ها ولی حس می کنم دیگه زمانم برای پیدا کردن دوست خوب تموم شده!

دوست خوب یعنی رفیق....یعنی کسی که ابایی نداشته باشی جلوش اشک بریزی...

یه زمانی خیلی دنبال پیدا کردن یه رفیق خوب بودم....یعنی اون اوایل که نازنین رفته بود.....

اما خوب صمیمیت همانا و بعد مثل یه بادکنک که بادش خالی میشه تازه پی می بردم که چه خبره......

اینه که دیگه صمیمیت بی صمیمیت...رفاقتم طبیعتا بی رفاقت....

خلاصه که مثل دخترای خوب میرم و میام....با همه میگم می خندم و سعی می کنم خیلی چیزهارو نادیده بگیرم....

نمی دونم شایدم آدم 10 تا دوست داشته باشه بهتر از یه رفیق همه چی تمومه ....

چون دیگه فکر نکنم بشه حسی به اسم رفاقت رو پیدا کرد.........

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 0:30  توسط باران  | 

باز هم غروب شده و دل آسمون گرفته!

قلبم بدجوری داره بی قراری می کنه وسردرگمه.خدایا عظمتت رو شکرمن نمی دونم تودیگه چرا رو بازی نمی کنی!می دونم...می دونم از بس غر زدم و ناله کردم حسابی شاکیت کردم.اما ببخش باورکن کس دیگه ای رو ندارم که انقدر باهاش راحت باشم.از وقتی برگشتم خونه یه بغضی تو گلومه و داره خفم می کنه ولی تا شروع کردم با تو حرف زدن بالاخره طلسم شکست و چشمام پراشک شد.

نمی دونم تو الن واقعا کجایی؟!تو آسمونایی یا تو فلب من.....فقط اینو می دونم که قلبم هم داره گریه می کنه.امروز عصر قرار بود ما کلاس داشته باشیم .رفتم دانشکده.خیلی زود رسیدم.نشستم تو حیاط و به بقیه ی دانشجو ها نگاه می کردم تا وقت بگذره برم سر کلاس!همینجوری تو فکر بودم که نمی دونم چی شد دیدم دارم به نازنین فکر می کنم.دلم بدجوری گرفت وقتی دیدم همه انقدر با هم صمیمی اند و من......یادمه چند هفته ی پیش از طبقه ی بالا که نگاه می کردم یه چیزی دیدم که شوکه شدم.برادرشو دیدم....باورم نمی شد دانشجوی همین جا باشه!

همون موقع هم که داشتم فکر می کردم سرم رو برگردوندم و دیدم از در اومد تو.....خدای قربون عظمتت برم ... کلاس ما هم تشکیل نشد!!!!!!!!!. ..زبونم قفل شده هیچی نمی تونم بگم.....

چون انقدر آدم های بدبخت و بیچاره هستن که خجالت می کشم اصلا به آسمونت نگاه کنم.اما چی می خوای بگی که من خر نمی فهمم.ای خدا تو که می دونی من دیگه غروری ندارم که زیر پای یکی دیگه له بشه....کاش کاش می شد که به دلش مینداختی تا برگرده...به خدا قول می دم دختر خوبی باشم.دیگه زود از کوره در نرم.

یه جوری برادرشو نگاه می کردم که انگار دارم خودش رو می بینم.حداقل فکر کردم که حتما تا 1 ساعت قبل پیش اون بوده.

بگو چه فایده اگرم برگرده دیگه اونی نیست که تو میشناختی.....

اونوقت باید غصه بخوری و روزی 1000 بار خودت رو لعنت کنی که چه بچگی کردم که خیلی راحت دوستیمون رو خراب کردم.

الان که به دوروبرم نگاه می کنم تازه می فهمم چقدر از درون تنهام....چه خلا عظیمی لحظه هامو پر کرده.حتی اون زمان هم که روزهای خاکستریم رو امید عشق پر کرده بود انقدر تهی نبودم.انقدر بی هدف.......که حتی توی خیابونم که داری راه می ری با خودت فکر کنی این آم ها واقعا چه جوری زندگی می کنن؟!!!

دوستی و عشق واقعا دیگه برام غیرقابل تعریف شدند.

وقتی یه دخترو پسرو می بینم که انقدر همو دوست دارن برام عجیبه.می گم یعنی این چیزا هم وجود داره؟!!!....

یا 2 تا دوست رو.......نمیخوام ناشکری کنم دوستای خوبی دارم ولی......

همه اشکال کار همون ولیست!

یه روزی یه دبیری داشتیم که گفت دوستی و رفاقت خیلی باهم فرق دارند و حالا...حالا که دیگه نزدیک به 2 سال که یه آدم دیگه شدم می فهمم معنای اون حرف چی بود.....

ای وای هنوز صدای گریه ی قلبم داره میاد!.....

چرا؟من که همیشه تو لحظه های سختی دوستام بودم.همیشه طعم شادی رو چشیدن بدون دوستام ناقص بود.....

این رسمش نیست که همیشه فراموش می شی!...

به خدا رسمش نیست!نمی دونم چی کار کنم.درمونده شدم.همه ی زندگیم شده نقش بازی کردن....

می خوام دل بکنم...ببرم و برم از زندگی یه سری آدم ها...ولی نمی تونم...هربار که می خوام این کارو بکنم قیافه ی خندون نازنین میاد جلوی چشمام و پشیمون میشم.ولی دارم زجر می کشم......زجر نه شکنجه!.....خدایای خدایا بگو چی کار کنم؟.........مگه نمی گن تو هرکاری بخوای می کنی...مگه نمی گن تو معجزه می کنی!؟؟؟؟؟؟

دیگه نمی تونم بنویسم.....گریه امون نمی ده....................

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 17:2  توسط باران  | 

باز نمی دونم چه مرگم شده!

امروز از صبح باز قاطی کرده بودم.همش حس می کنم یه چیزی کمه.یه چیزی سر جاش نیست.اما نمی دونم مشکل چیه!

بعد نهایت بدشانسی که درست هر وقت حال و روز آدم خرابه همه ی گذشتش یادش میاد.

خوددرگیری مضمن می دونی چیه؟!مشکل من همونه!خودمم تکلیف خودمو نمی دونم.

یکیم نیست به اون x و y بگه بابا فلانی تو که می دونی با این مساله  طرف مقابلت مشکل داره.مگه کرم داری می ری تو اعصابش.اصلا آقا من خودم قبول دارم مشکل دارم.تو که می دونی من مشکل دارم چقدر نامردو بیمعرفتی که هی می زنی تو سر آدم.به خدا دیگه خسته شدم.نه از دست بقیه ها.از دست خودم.آدم ها از دو گروه بیشتر نیستن.یا اونایین که واقعا قصدو غرض ندارن و یه چیزی می گن.یا اونایین که نقطه ضعفتو می دونن و می خوان ازش استفاده کنن!....نکته ی وحشتناک قضیه ام اینجاست که ناراحتم که می شی دل نمی کنی بره.این رشته سر دراز دارد!

نمی دونم خدا..قربون بزرگیت برم..توی همه ی کایناتت اصلا به حساب نمیام.ولی آخه تو که قرار بود این آدما رو بزاری سر راه آدم که 1-2 تاشون واسه داغون کردنت کافین واسه چی منو حساس و زودرنج آفریدی!من نمی تونم معادلات غیر منطقی رفتار دیگران رو حل کنم.یه زمانی می گفتن اگه یکی عوض شد برگرد به رفتار خودت نگاه کن ولی نیست اینجوری...به خدا نیست!

همه این **زودرنج بودنت** رو کردن آتو تا کیش به کیش می شه هرکار می خوان می کنند میگن بابا تو دیگه شورشو درآوردی!
اما خانه از پایبست ویران است....

مشکل چیز دیگست!

**این آهنگ وبلاگم رو عوض کردم چون فعلا با شرایطم همین سازگاره!**

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 17:40  توسط باران  | 

امشب یا به عبارتی بهتره بگم دیشب رفته بودیم عروسی.چه عروسی!
البته در کل مثل بقیه عروسی ها بود.همه شادو شنگول و جیک تو جیک و تو همچنان طبق معمول اندر خم یک کوچه ای.اول که برنامه تو تالار بودو بعدهم همه رفتن خونه ی پدر داماد.2 ساعت تمام مثل بز!!! بگیری یه جا بشینی مردمو نگاه کنی!.....

ای داد بیداد تورو خدا ببین همین الان هم تلفن زنگ زد پدر بزرگ یکی از اون همراهامون فوت کرد!

امشب عروسی و فردا صبح بهشت زهرا!می بینی کار روزگارو!!!

حالا بشین بشین بشین تا عمرت بگذره و یهو چشماتو باز کنی ببینی هنوز تو خونه ی شروع موندی!
اومدم از عروسی بنویسم اما تبدیل شد به عزا!
همیشه برعکس اکثر آدم ها که از بهشت زهرا فرارین من دلم می خواست ساعت ها اونجا بشینم و فکر کنم.

انگار اونجا یه دریه به دنیای ماورای دنیای ما!هیچ حس بدی نداری.هیچ کینه ای...حسرتی....نفرتی...هیچ هیچ.

اما بدم میاد که وقتی تازه یکی فوت می کنه برم اونجا...بگذریم که گریه همزادمه ولی از شنیدن صدای گریه ی دیگران بدجوری منقلب میشم!

نمی دونم هربار که می رم اونجا تصمیم می گیرم عوض بشم ولی...

فرداش که میشه روز از نو روزی از نو!

نمی دونم تا کی قراره باشم و یاد بگیرم و بار سفرمو ببندم اما دعا می کنم تا زمانی که هستم فرصت جبران کردن خیلی چیزها رو پیدا کنم!

((اگه غرور بزاره!))

خلاصه که امیدوارم شما داغ عزیز نبینین!چه داغ کسی رو که واقعا رفته و چه داغ کسی رو که بار سفرش رو از زندگی شما بسته و رفته!
به معنای این دوتا فکر کن!...تفاوت عظیمی بینشونه....اونی که واسه همیشه رفته دردت رو دلتنگیت رو و همه ی خواستنت رو برای دوباره بودنش می بینه و ناخودآگاه انگار مثل یه نسیمی می وزه و آرومت می کنه....

ولی اون یکی....خودتی خدای خودت!

انشاا...که همیشه عروسی و شادی باشه!

یا حق!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 0:34  توسط باران  | 

 

 رسم زندگی این است!

روزی کسی رادوست میداری....

و روز دیگر تنهایی!
به همین سادگی....

(ندا بشردوست)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 23:21  توسط باران  | 

*تمام روز در آیینه گریه می کردم

بهار پنجره ام را

به وهم سبز درختان سپرده بود

تنم به پیله ی تنهاییم نمی گنجید

و بوی تاج کاغذیم

فضای آن قلمرو بی آفتاب را آلوده کرده بود

ف.فرخزاد*

روبه روی آینه ی بی احساس اتاقم می ایستم و به دخترکی که با بی اعتنایی بهم خیره شده نگاه می کنم....

یه دختر جدی که داره تمام سعیش رو می کنه تا بی احساس به نظر بیاد.....

وقتی بیشتر نگاهش می کنم حس می کنم آشناست....

سکوت عذاب آورش که سرپوشیه برای فریادهای زیر خاکسترش لحظه هامو پر کرده....

میخوام دستام رو ببرم جلو تا دستاش رو بگیرم....

اما شوقی نداره...انگار می خواد از من فرار کنه!
از دختری که یک عمر گستاخانه روبه روش ایستاده و بهش لبخند زده!
دخترک نگاهش رو از من می دزده تا نتونم درون مضطرب و پوچش رو ببینم....

با دلهره ازش می پرسم:تو هنوزم با خاطراتت زندگی می کنی؟

بدون هیچ حرفی دستش رو بالا میاره و دفتر خاطرات رنگ و روفته اش رو که پایین تختش داره خاک می خوره نشون می ده......

و من به گورستان یادگاریهاش خیره میشم....

وقتی سرم رو بر می گردونم دختر رو می بینم که به دور دستها خیره شده و چشماش پره از بلورهای درخشان اشک....

دستم رو جلو می برم و دست یخ زده اش رو می گیرم....

و او بدون هیچ پروایی از شنیده شدن صداش قصه ی اشک هاش رو برام میگه....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 14:5  توسط باران  | 

دیروز چه بارونی میومد.کاش همه سرپناه داشته باشن که زیر اون رقص قطره های بارون رو نگاه کنند!
خیس شدن لذت بخشه....پر از حس رهایی...انگار بارون که می باره اندوهت رو می شوره و با خودش می بره!
اصلا اهل چایی خوردن نیستم ولی نمی دونم چرا دیروز بعدازظهر که بارون نم نم میومد بین دوتا کلاس با یکی از بچه ها رفتیم سلف دانشکده و چایی گرفتیم.

چه کیفی می ده زیر بارون راه بری و چایی بخوری....

یه لذت ساده ی زندگی....

همیشه عاشق این بودم که زیر بارون راه برم و به موسیقی قطره هاش که سکوت لحظه های مرده رو میشکونند گوش بدم.

خیس بشی...خیس بشی...خیس بشی!

اگه دلتم گرفته باشه ولی زیر بارون شوق خندیدن داری....

یه هیجان کودکانه وچقدر کم پیش میاد که این حس رو تجربه کنی.....

دیروز صبح که سیل میومد حسابی خیس شدم ولی از آسمون گله نکردم....خندیدم چون بارون می خندید

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 12:5  توسط باران  | 

امشب آسمون می خواست بباره ها جز یکی دوقطره اشک هیچی زمین خدارو خیس نکرد.و من توی اتوبان زیر نور چراغهایی که تمام اونجارو نورانی کرده بودند به راه رفته ام فکر می کردم.

راهی که پشت سرم مسکوت و مبهم با کششی نامرئی منو به گذشته متصل کرده.....

از این آسمون ریسمون بافتن ها هم دیگه خسته شدم.از شعار دادن و این که هنوز هم میشه خوشبین بود و قوی....

مثل مردم عادی هم زندگی کردن عالمی داره که فقط بیرون گود نشسته ها می تونن ببینن!

واسه ی این می گم چون هیچ وقت عادی زندگی نکردم و خیلی متاسفم.....

زمونه ی ما زمونه ی تفاوت نیست!اینجا تورو به خاطر دلسوزیهات...اشک هات و دلتنگی هات ستایش نمی کنن!

تنها عنصر قابل ستایش دیگه اینه که بتونی چهره های اطرافیانت رو از پشت نقاب هاشون ببینی!و شمارش معکوس رو شروع کنی و بشینی منتظر که این یکی کی خود واقعیشو رو می کنه!تلخه اما باید اول معنای هر لبخندی رو حس کرد و بعد پذیرفت!

به قول حسن کریم پور که میگه:((دنیای حیرت آوری است!دنیایی که ماهیانش قهوه می نوشند....کودکانش بی شیرند...خوک هایش را با سیب زمینی می پرورانند و آدم هایش را با حرف!!!!))

خوب حرفی زده...همین نشون می ده که چه خبره!....اعتماد اگه از بین رفت باید فاتحه ی خیلی چیزهای دیگرو هم خوند!

احساس تهوع می کنم وقتی می شینم فکر می کنم و می بینیم همه ی زندگیم داره در جدال با گذشته سپری میشه!

یکی نیست بگه کدوم گذشته؟..

بلاتکلیفم!درگیر درگیر....بی هیچ احساسی...منتظر یه دل سیر گریه کردن.....ولی هنوز نمی دونم چرا انقدر چشمام حریص اشک ریختنند!

تهوع آوره وقتی حس می کنی دیگران رو هم با اشک هات خسته کردی و بی تفاوت تر از همیشه از کنارت رد میشن و میرن!

از این درگیری از این بی هویتی خسته ام!
وقتی به وبلاگای دیگه سر میزنم که این واسه عشقش نوشته و اون یکی راجع به دانشگاهش و یکی دیگه راجع به رشتش بیشتر دستم میاد من مثل یه مرداب راکد موندم وبوی تعفن این احساسات بی حد و مرزم که افسار چشمامم هم دستشونه همه جا رو برداشته!
هنوز دارم مستقیم میرم به طرف سرابی که نا امیدانه آرزو می کنم دریا باشه ....اما....

ازتکرار خسته ام .....

فردا قراره با یکی از همکلاسیهام بریم بیرون اماواقعا دلم نمی خواد......وقتی فکر می کنم آرزوی اینو داشتم که برم این ورو اون ورو خوش باشم.....فقط پوزخند زدن یاریم میکنه!....بیشتر از همیشه می خوام خودم باشم و خودم!

راکد.......حالا می فهمم که چرا حتی زمانیم که 10 سالم بود دلم می خواست برگردم به گذشتم.....نمی تونم آینده رو حلاجی کنم!

درگیرم ووقتی با خودت درگیری با هیچ کس نمی تونی تو صلح باشی.....

این چندروزه هم که واقعا گل کاشتم...یا داشتم دادبیداد می کردم یا گریه.....به قول خالم مثلا دیگه بزرگ شدی ولی صدای گریه هات همیشه میاد!......

یادمه یه نفر بود که صدای گریه هام رو همیشه میشنید ولی اونم از هموناییه که وقتی خود واقعیشو دیدم فقط پوزخند زدم.....اونروزا می گفت ناراحت میشه..دلداریم میداد..ولی شک ندارم که حالال وقتی میشنوه کیف می کنه!
یکی بیاد این قلب منو ازم بگیره ببره!نمی خوام داشته باشمش!دیگه دارم از بوی تعفن خفه میشم!نمی خوام باشه....میخوام بی قلب زندگی کنم!.....

دیگه رمقی برای ترسیدن ندارم...همیشه ترسیدم هنوزم پرم از((ای کاش ها...اگرها واز همه بدتر نکنه ها.....))....

داشتم فکر می کردم یعنی سال دیگه کی قراره بشه تشنه ی خونم که الان باهام میگه می خنده؟...

چرا؟؟؟!!!!چون تو زودرنجی...حساسی.....پرتوقعیی......

کلیشه!کلیشه!کلیشه!

خودتو عوض کن!....عوض کردم کو فایدش....بیشتر از قبل به دیگران میدون دادم تا هرکار خواستند بکنند!

اصلا چرا آدم ها انقدر برات مهمند؟!!!!!!چون احیانا خری!

این جوابیه که همیشه می گیرم!
آره خوب اینم یه نوع خریته........یکی بیاد قلب این خر رو برداره ببره!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 22:42  توسط باران  | 

اومدم خونه ی نو.....هی از این خونه به اون خونه.....دربه در شدم حسابی...خدا بخواد اینجا موندنی بشم.......

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 18:10  توسط باران  |