امشب آسمون می خواست بباره ها جز یکی دوقطره اشک هیچی زمین خدارو خیس نکرد.و من توی اتوبان زیر نور چراغهایی که تمام اونجارو نورانی کرده بودند به راه رفته ام فکر می کردم.
راهی که پشت سرم مسکوت و مبهم با کششی نامرئی منو به گذشته متصل کرده.....
از این آسمون ریسمون بافتن ها هم دیگه خسته شدم.از شعار دادن و این که هنوز هم میشه خوشبین بود و قوی....
مثل مردم عادی هم زندگی کردن عالمی داره که فقط بیرون گود نشسته ها می تونن ببینن!
واسه ی این می گم چون هیچ وقت عادی زندگی نکردم و خیلی متاسفم.....
زمونه ی ما زمونه ی تفاوت نیست!اینجا تورو به خاطر دلسوزیهات...اشک هات و دلتنگی هات ستایش نمی کنن!
تنها عنصر قابل ستایش دیگه اینه که بتونی چهره های اطرافیانت رو از پشت نقاب هاشون ببینی!و شمارش معکوس رو شروع کنی و بشینی منتظر که این یکی کی خود واقعیشو رو می کنه!تلخه اما باید اول معنای هر لبخندی رو حس کرد و بعد پذیرفت!
به قول حسن کریم پور که میگه:((دنیای حیرت آوری است!دنیایی که ماهیانش قهوه می نوشند....کودکانش بی شیرند...خوک هایش را با سیب زمینی می پرورانند و آدم هایش را با حرف!!!!))
خوب حرفی زده...همین نشون می ده که چه خبره!....اعتماد اگه از بین رفت باید فاتحه ی خیلی چیزهای دیگرو هم خوند!
احساس تهوع می کنم وقتی می شینم فکر می کنم و می بینیم همه ی زندگیم داره در جدال با گذشته سپری میشه!
یکی نیست بگه کدوم گذشته؟..

بلاتکلیفم!درگیر درگیر....بی هیچ احساسی...منتظر یه دل سیر گریه کردن.....ولی هنوز نمی دونم چرا انقدر چشمام حریص اشک ریختنند!
تهوع آوره وقتی حس می کنی دیگران رو هم با اشک هات خسته کردی و بی تفاوت تر از همیشه از کنارت رد میشن و میرن!
از این درگیری از این بی هویتی خسته ام!
وقتی به وبلاگای دیگه سر میزنم که این واسه عشقش نوشته و اون یکی راجع به دانشگاهش و یکی دیگه راجع به رشتش بیشتر دستم میاد من مثل یه مرداب راکد موندم وبوی تعفن این احساسات بی حد و مرزم که افسار چشمامم هم دستشونه همه جا رو برداشته!
هنوز دارم مستقیم میرم به طرف سرابی که نا امیدانه آرزو می کنم دریا باشه ....اما....
ازتکرار خسته ام .....
فردا قراره با یکی از همکلاسیهام بریم بیرون اماواقعا دلم نمی خواد......وقتی فکر می کنم آرزوی اینو داشتم که برم این ورو اون ورو خوش باشم.....فقط پوزخند زدن یاریم میکنه!....بیشتر از همیشه می خوام خودم باشم و خودم!
راکد.......حالا می فهمم که چرا حتی زمانیم که 10 سالم بود دلم می خواست برگردم به گذشتم.....نمی تونم آینده رو حلاجی کنم!
درگیرم ووقتی با خودت درگیری با هیچ کس نمی تونی تو صلح باشی.....
این چندروزه هم که واقعا گل کاشتم...یا داشتم دادبیداد می کردم یا گریه.....به قول خالم مثلا دیگه بزرگ شدی ولی صدای گریه هات همیشه میاد!......
یادمه یه نفر بود که صدای گریه هام رو همیشه میشنید ولی اونم از هموناییه که وقتی خود واقعیشو دیدم فقط پوزخند زدم.....اونروزا می گفت ناراحت میشه..دلداریم میداد..ولی شک ندارم که حالال وقتی میشنوه کیف می کنه!
یکی بیاد این قلب منو ازم بگیره ببره!نمی خوام داشته باشمش!دیگه دارم از بوی تعفن خفه میشم!نمی خوام باشه....میخوام بی قلب زندگی کنم!.....
دیگه رمقی برای ترسیدن ندارم...همیشه ترسیدم هنوزم پرم از((ای کاش ها...اگرها واز همه بدتر نکنه ها.....))....
داشتم فکر می کردم یعنی سال دیگه کی قراره بشه تشنه ی خونم که الان باهام میگه می خنده؟...
چرا؟؟؟!!!!چون تو زودرنجی...حساسی.....پرتوقعیی......
کلیشه!کلیشه!کلیشه!
خودتو عوض کن!....عوض کردم کو فایدش....بیشتر از قبل به دیگران میدون دادم تا هرکار خواستند بکنند!
اصلا چرا آدم ها انقدر برات مهمند؟!!!!!!چون احیانا خری!
این جوابیه که همیشه می گیرم!
آره خوب اینم یه نوع خریته........یکی بیاد قلب این خر رو برداره ببره!!!!!!!!!!!!