تبليغاتX
باران و روزهایش

باران و روزهایش

 

 

یلدا مبارک...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 18:53  توسط باران  | 

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور         کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور

نمی دونم از کجا شروع کنم.......فقط همینو بگم بالاخره شد!

امشب بعد از دو سال با نازنین حرف زدم........آشتی کردیم به عبارتی!
خدارو بی نهایت شکر می کنم!

خلاصه که احساس سبکی می کنم!خیلی حسه خوبیه نه!

باورم نمی شه که صداشو شنیدم.....باورم نمی شه هیجان زده شد......باورم نمی شه که قطع نکرد!
اونی که اون بالاییییییی....اونی که الان داری بهم یه لبخند پر از مهر می زنی.......ممنونم!

ممنونم که منو از یه عذاب وحشتناک نجات دادی........

ممنونم.........

امیدوارم یلدا عاقبت به خیر بشه که بهم گفت همین حالا بدون هیچ شک و تردیدی برو بهش زنگ بزن!

( ازهمه ممنونم که آیه هایی بودند از طرف خدا که من برم جلو ! )

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 23:17  توسط باران  | 

ما چون دو دریچه روبه روی هم              آگاه زهر بگومگوی هم

هرروزسلام و پرسش و خنده                  هرروز قرار روز آینده

عمر آینه ی بهشت اما...آه                        بیش از شب و روزتیر و دی کوتاه

اکنون دل من شکسته و خسته ست             زیرا یکی از دریچه ها بسته ست

نه مهر فسون نه ماه جادو کرد                 نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد

م.امید

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 18:37  توسط باران  | 

از زندگی دور افتاده ام.....دور دور دور.....

حتی در دورترین نقطه نیز خود را نمی یابم....

زندگی هنوز ادامه دارد....

زمان می گذرد....

خواب های من همچنان سیاه و سفیدند......

چشمانم را می بندم تا از حال و واقعیت های آن فرار کنم.....

 

غافل از آن که در سرزمین خاطراتم تنهاترینم......

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 15:57  توسط باران  | 

 

خدا برای هیچ کس نخواد......

امروز به هرکی می رسیدم راجع به هواپیمایی حرف می زد که سقوط کرد......

نمی دونم اخبارو دیدین یا نه اما تلفن همراه یکی از سرنشینان هواپیما تا مدت ها بعد توی پزشکی قانونی کنار کاوری که حامل جسدش بود زنگ میزد.اینم یه جور انتظاره .اما دیگه صاحب اون گوشی نبود که به این انتظارپایان بده!....

خیلی حالم بد شد.یعنی اصلا امشب کلا حالم یه جوریه.برای بار هزارم به این نتیجه رسیدم که دنیا انقدر بی وفا و ما آدم ها هنوز هم به خون هم تشنه ایم....

دیشب همین موقع اون ها هم پیش عزیزاشون بودند.......

اونا که رفتند ببین امشب خونواده هاشون چه حالی دارند....

خدا برای هیچ کس نخواد..برای هیچ کس...

روحشون شاد

فاتحه یادتون نره!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 0:15  توسط باران  | 

بازم یه جمعه ی دیگه.هوا ابریه....

صبح که بلند شدم بعد از مدت ها دوباره حس کردم همه چیز پوچ و تو خالیه.هرکاری کردم که از شر این حس لعنتی خلاص بشم نشد که نشد.یه ساعت پیش رفتم سراغ هشت کتاب سهراب.کتابی که نازنین توی آخرین جشن تولدم بهم هدیه داده بود.وقتی صفحه ی اولش رو باز کردم چقدر افسوس خوردم که چیزی نوشته نشده بود.یادمه اونروز به نازنین گفتم چرا چیزی برام ننوشتی.خندید و گفت خواستم ولی خودکار نداشتم.یک سال بعد دیگه جشن تولدی در کار نبود...نازنین نبود و هشت کتاب روی میزم خاک می خورد.

دیگه تصمیم ندارم باهاش آشتی کنم.یه جایی تو ذهنم جایگاه خاطرات پاک و مقدسیه که از گذشته برام مونده.دورش یه حصار فولادی کشیدم از غرورم که هیچ کس...هیچ اندیشه ای و هیچ تصویری بهش نمی تونه رخنه کنه.من به یاد اون خاطرات زنده ام.اگرچه وقتی اون حصار محو میشه انگار یکی یه تیکه آهن گداخته رو فرو می کنه توی قلبم اما به هیچ قیمتی نمی خوام خاطراتم خاکستری بشند. می ترسم دوباره باهاش روبه رو بشم و ببینم شده یکی از میلیون ها آدمی که فقط زنده اند!!!!.دیشب از نازنین شنیدم.از این که یه آدم دیگه شده.یکی که شاید عاقل شد و فهمید واسه ی فرار از یه رنج دائمی باید به رنگ این جماعت دربیاد.........نازنین خودکار نداشت که خاطره ی دیگه ای رو ازگذشته رقم بزنه.نمی دونم شایدم می دونست اگه بنویسه دیگه سرک کشیدن به تنهایی های سهراب هم واسه من مساویه با سیل عظیم اشکهام...اگرچه فرقیم نکرد.چشمای من بازهم خاطرات سهراب رو خیس کردند.فقط خودم می دونم و خدا که از دیشب چه حالیم.فقط نازنین می دونست که ((آدم می تونه میون یه جمع باشه و تنهای تنها باشه))یعنی چی......ولی بعید می دونم دیگه چیزی از اون خاطرات به یادش مونده باشه......

از صبح تاحالا تو فکر فیلم بید مجنونم......مردی که معنویتش رو به دیدن زشتیهای این دنیا فروخت!

پاک زده به سرم.انقدر دلم هوای اینو کرده که برم توی یه جای خلوت خلوت زیر یه درخت بید مجنون بلند بشینم و به رقص نسیم میون برگ های مظلوم و فروتنش گوش بدم.نمی دونم شاید هشت کتاب رو هم با خودم می بردم.ولی اگه باز چشمم به صفحه ی اولش میفتاد به جای بید مجنون دریا رو می دیدم....

نمی دونم مریم حیدر زاده از کجا پی برده که با یه دختر مجنون طرفه و بی وقفه می گه......

نازنین قرار بود که برام نامه ای بنویسه که همه ی سو تفاهم ها رو با خودش بشوره و ببره اما......

چشمم به در خشک شد که پستچی نامه اش رو بیاره و تلفن هم حسرت به دل شنیدن صداش موند....

اینحرفا فقط جنبه ی دردودل با خدا رو داره.وقتی خیلی تنها بودم نازنینو پیدا کردم.فقط اون راز تنهایی سهراب رو می دونست و درد مجنون رو حس می کرد.تنها کسی بود که وقتی گریه می کردم نه باهام دعوا می کرد...نه خسته می شد....نه حسرت یه دل سیر اشک ریختن رو به دلم می ذاشت.

وقتی رفت دوباره تنها شدم....خیلی تنها تر از قبل....

وقتی از دوست داشتن حرف می زدیم به خدا می رسیدیم....همین حس یه طرفه بود که مارو به هم نزدیک کرد....

اما اون رفیق نیمه راه شد....فراموش کرد.من موندم و احساسم....دیگه وقتی کسی روکه دوست داشتم می دیدم نازنینی نبود که صبوری کنه.گوش شنوای گریه های از ته دلم باشه و بگه درکت می کنم چون می دونم چه حسی داری....

شایدم توی زندگی های قبلیم خواهرم بود و ......من نفهمیده بودم.

دیشب یکی از کسایی که باهاش رابطه داره کنارم نشسته بود.بهم گفت می بینمش......از حرفاش فهمیدم که خیلی رفیق نیمه راه منودوست نداره یا شایدم می خواست چیزی از من بشنوه ...

اما تنها چیزی که تونستم بگم این بود که پرسیدم:هنوزم مثل اونروزهاست؟....خندیدو گفت:هنوزم مثل اون روزهاست.....

باورم نشد......

واسه ی همینم دیگه نمی خوام تو رویای محال بازگشتش بمونم......ظرفیتم برای ویرون شدن تکمیل شده.....تکمیل تکمیل....

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 16:23  توسط باران  | 

شرمنده تمام بچه های پرشین بلاگ من نمی دونم چرا امروز هرکاری می کنم وبلاگ دوستای پرشین بلاگیم باز نمی شه...شما می دونین چرا؟

پس همن جا از حسین٬زندونی٬آریانا٬یه دختر تنها٬محمد٬ آزاده٬بامداد٬شکلات فندقی خیلی خیلی خیلی معذرت می خوام....

من همه ی سعیمو فردا می کنم تا از زیر دین جواب دادنشون در بیام.....

بچه ها امشب دارم می رم مهمونی...تولد نیکو!
تورو خدا دعا کنین اینجا ضدحال نخورم........

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 19:24  توسط باران  | 

اینو شنیدی؟

هی نشین غصه نخور رفته که رفته!

آهنگش رو گوش کن از کیارش قمیشی!
حس گریه کردن ندارم یعنی نمی خوام چون باید برم الان درس بخونم نمی خوام وقتمو بکشم.

امروز کسی رو دیدم که تنها حکمت بودن کوتاهش تو زندگیم فقط فراموش کردن اون احساس لعنتی یک طرفم بود.وقتی منو دید انگار که اصلا چیزی ندیده!بی خیال همه ی دنیا....

آخرم نفهمیدم من حق داشتم یا اون!.....دوست داشتن قشنگی بودهنوزم وقتی می رم تو حال و هوای اونروزا انگار یکی قلبم رو با تمام قدرت فشار میده!

یادم میاد اونروزها چقدر امیدوار بودم.انگار که یه تکیه گاه پیدا کرده باشی!

وقتی مادرم نگاهم می کرد میدید چشمای خسته ی من بعد از مدت ها دیگه هرروزو هرروز رنگ گریه به خودش نمی گیره.

حالا چقدر دورم...چقدر دور....چرا تو دنیای به این بزرگی باید به یکی بربخوری که بی خبرتر از هرکسی بذاره و بره چون می دونه هیچ وقت نمی تونه برات دنیایی رو بسازه که رنگی از خوشبختی توش باشه!

چقدر دلم گرفت.....نه می تونم نفرینت کنم و نه دلم رو راضی کنم که اینجور رفتنت رو ببخشه!

قلبم خالیه خالیه....غصه نمی خورم اما ...

از یه کمای طولانی بیدار شده بودم.چقدر کوتاه بود زمانی که چشمام رنگ شادی به خودش گرفته بود!

حالا قلبم باهام قهر کرده...چشماش رو به زور بسته نگه می داره تا نبینه می شه عشق رو هدیه گرفت.

امشب چه حالی دارم.قول داده بودم گریه نکنم اما نشد.نمی شه کسی رو ببینی که فکر می کردی راه نامردیو بلد نیست و باز هم بی تفاوت باشی!

نمی تونم برم روی بلندترین قله ی دنیا بایستم و فریاد بزنم خدایا دلم برای اونروزها تنگ شده!

گذشته...گذشته...گذشته...

ساده تر از این نمی تونم بگم.....خیلی سخته کسی رو ببینی که مثل یه طناب نجات وقتی کمرت خم شده بود بهش چنگ زده بودی و اون تو هوا ولت کرد....

آخ.....نمی گم چرا نشد چون می دونم خدا بهترین تقدیر و واسه ی این قصه ی کوتاه رقم زده بود.

آخرین باری که باهم حرف زدیم چقدر طولش داد تا خداحافظی پنهانش رو کوتاهتر کنه...

اونروز انقدر گریه کرده بودم که چشمام خجالت می کشیدند به دنیا نگاه کنند.انگار بهشون الهام شده بود که این آخرین باره....

بهم گفت خجالت می کشم تو چشمات نگاه کنم....خداحافظی که کردم برگشتمو نگاهش کردم.....

چقدر با نگاه بی خیال امشبش فرق داشت....خدایا چرا عشق توقع زیادیه؟....

دلم می خواست سرم رو میذاشتم رو شونه های خدا و تا می تونستم شونه هاش رو خیس می کردم....

خیلی زور داره بدونی داری تاوان احساساتی بودنت رو پس میدی...این که فراموش شدی چون وقتی خواستی بی وفایی نبینی چشمات دریا شده بوده.....

چی می شد خدا هم باهات گریه می کرد..... وقتی هنوز هم دلت می گیره فقط اونو داری که براش گریه کنی.....

اگه تو نباشی .....اگه پدرومادرمو ازم بگیری خیلی تنها میشم......

چون تو دنیای تو اکثر آفریده هات از دیدن اشکهای یه دختر احساساتی غرق لذت میشن.

فقط دلم می خواد برم یه چندروز خودم رو بسپرم به طبیعت.....بشینم و ساعت ها با دریا بارونی بشم.....خیره بشم به اون دوردورها و خاطراتم رو تو سخاوت دریا حل کنم....

خسته ام خسته.....

بازهم گریه کردیو....کاش می شد همین الان سرم رو بذارم روی بالشم و باهم گریه کنیم.دلم تنگ شده واسه بلند زار زدن!

انقدر با صدای آهسته گریه کردم قلبم داره تو سینم می میره!....

خیلی به دعا محتاجم............

فردا میام جواب کامنتای همه رو میدم!

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 21:56  توسط باران  | 

در رویای بارانم

رویای باغ های سبز در شنزار صحرا

در رنج و عذابم

در رویای عشقم...و زمان از چنگ من می گریزد

در رویای آتشم

رویاهایی بسته شده به اسبی که هرگز از پای نمی افتد!


دیشب بعد از مدت ها رفتم سراغ دفتر چه ی خاطراتم....به تاریخش نگاه کردم.اولیش مربوط بود به اول فروردین سال ۸۱......یادمه اون روزها چه حسی داشتم.منتظر بودم منتظر مسافری که بیاد و با خودش یه دنیا شادی و آرزوهای خاموشم رو بیاره....و درست ۶ روز بعد آخرین همسفر به جمعون پیوست.اما مثل همیشه باز هم منو ندید....وقتی خاطرات ۳ سال و اندی رو می خوندم دلم برای اونروزها تنگ شد.چقدر امیدواری خوبه...این که تو زندگیت با امید زنده باشیو ادامه بدی....پس با این اوصاف من خیلی وقته مردم!عشق من به خاطره ها پیوست به دورترین و دست نیافتنی ترین رویاها و من مثل شمعی که سالها گریه کرده بود خاموش شدم و سکوت و تنهایی همه جا رو گرفت...یه جاهایی کاغذهای دفترم برآمده بود انگار گریه کرده بودم....برگ برگش فقط پر بود از یه حس....تمنایی که جوابش تحقیر بود.دیشب چشمای باران بارونی بود....احساس من برای همیشه رفته اما من هنوزم هم دارم تاوانش رو پس میدم... چه کردی با من!!!!!!!کاش حداقل سکوت می کردی و هیچی نمی گفتی تا یک عمر صدات که پر از بیزاری بود توی گوشم زنگ نزنه!......به خاطر فراموش کردنت کمرم زیر بار گم شدن دوست داشتنم  خم شد.و حالا هم در نهایت حقارت همه محتاطانه باهام برخورد می کنند که مبادا باران به اون ها هم دل ببنده و بشه عذاب!!!!!!!!

آخ خدا...خدا....خدا

ببین چطور دختری که اون همه مغرور بود و خم به ابروش نمیومد از هم فروپاشید...نمی خوام روی زانوهام بمیرم.همه ی وجودم پر از درموندگی عظیمی که نمی دونم باهاش چی کار کنم.باز هم روزی صدبار چشمام پر اشک میشه و بغضم با تمسخر می خواد که راهم نفسم رو ببنده!چرا باید به جای امید به آینده همیشه تو خاطراتم غرق باشمو  یه شکنجه ی شیرین تمام وجودم رو اسیر کنه!....احساس می کنم توی این دنیای شلوغ مثل یه بچه ی ۳ ساله گم شدم و اگه کسی دستم رو نگیره به زودی زیر پا له میشم.خدایا نمی تونم از ذهن دیگران خاطره ی حس یک طرفم رو خط بزنم.دیگه نمی خوام سرم رو پایین بندازم و تو ارتباط با دیگران همش احتیاط کنم....خیلی درمونده شدم...خیلی!به خدا ناشکری نمی کنم.گذشتم داره عذابم میده....داره روحم رو می خوره.....انگار یه هیولای عظیم روحمو تسخیر کرده و داره عذابم میده...مثل یه سرباز شکست خورده.یه بازنده........نمی دونم کی قراره از این زجر دائمی خلاص بشم.....متنفرم از آدم هایی که می گن دست خودته!نه دست خودم نیست!نمی تونم تحت هیچ شرایطی گذشته رو فراموش کنم ووحشتناکه زندگی حالم برده ی خاطراتیه که یادگار مدت ها قبله........

**لطفا اگه برام می نویسی نصیحتم نکن!اگه یه جوری درکم کردی باهام همدردی کن تا از این مرگ تدریجی نجات پیدا کنم!...........**

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 14:22  توسط باران  |