به قله رسیده بودم....
به قله ای به نام آرامش خیال...اطمینان....و سکوتی که ناشی از آرامشه!
همه جا سفید سفید بود!.........
اما موج های دریا این بار خیلی زودتر از اونچه که فکرش رو می کردم کوه شنیم رو با قله ی برفیش ویرون کردند!
سراب...سراب...سراب!
دوباره؟!!!!
دوباره سراب!
اما این بار دیگه نه گریه کردم...نه فریاد زدم و نه دلم گرفت!
شاید باید برای بار هزارم باید بهم ثابت می شد که اونی که رفته اگرم برگرده.......قصه ی همیشگی!
نازنین کم کم دارم فراموشت می کنم!
((فراموش کردن به معنای از یاد بردن نیست!به معنای ندیدن و......))
دیگه دلم برات تنگ نمی شه!برای این آدم غریبه که حالا می بینم هیچ دل تنگی ندارم.
حتی دیگه غصه هم نمی خورم......
تسلیمم!.....تسلیم!
نمی دونم شاید باز هم دارم زود قضاوت می کنم اما دلم چیز دیگه می گه!....
عجب دنیاییه!چندروزی میشه که میرم تعلیم رانندگی!
امروز هم پدرم به عنوان همراه اومده بود!
همینجوری هم داشتم می رفتم...حسابی هم متمرکز شده بودم رو کارم!
بعد خیلی جالبه یهو یکی جلوت سبز میشه که اصلا دیگه تو رویا هم فکرش رو نمی کردی که ببینیش!
اینجا بود که یهو مغزم هنگ کرد!
خدا هم شوخیش گرفته!.........
دلم می خواد یه چندروزی چشمام رو ببندم تا شاید تو بینهایت ذهنم چیزی به اسم رویا متولد بشه!
آدم بی رویا!.....
آدم بی رویا شدی ........
توی یه برزخ مبهم دست و پا میزنم!
هنوز هم می ترسم....هنوز هم توی گذشته گمم و آینده برام تاریکه.....
مگه میشه با احساسات زندگی کرد؟.....بعد به کجا می رسم؟
رویاهام همه ی قصه های کوتاهیه که گذرشون رو حتی حس هم نکردم!
خیلی دور شدم......خیلی خیلی خیلی.........
کاش یه کم خوشبین بودم...یه کم امیدوار......
چندروز دیگه تولدمه!.....چندساله موقع فوت کردن شمعها آرزو می کنم؟
آرزوهام به گوش خدا می رسن؟!!!!
دیشب یلدا بهم می گفت دیوونه شدی....هممون دیوونه شدیم!
می دونی چرا؟
چون وسط خنده های اون دیدم صورتم داغ شد....
اشک............اشک.......اشک!
تعدادش چندتا شد؟!!!

دخترک بی رویا!...عمرت داره می گذره!عمرت داره می گذره.....چشمات رو باز می کنیو می بینی فرصتت رفته!
با اشکهام؟!!!!!!
خدا که از پدرومادر آدم میلیون ها برابر مهربون تره!
ولی شاید.....شاید منو یادش رفته!
شاید انقدر آدم بیچاره تو این دنیا هست که من رو تخت پادشهیم و نمی دونم!واسه ی همینم چندوقتیه که دیگه دلش برام تنگ نمی شه!
مگه خدا دلش برام تنگ میشه؟!!!!!
....................................
خدایا من با این همه احساسات چی کار کنم؟کجا بریزمشون؟
من ظرفیتشو ندارم!
حتی زمان هم از پسشون بر نمی آد!
امشب می خوام سرم رو بذارم رو شونه ی خدا و به اندازه ی تمام لحظه های عمرم گریه کنم!