تبليغاتX
باران و روزهایش

باران و روزهایش

خداحافظ.....

به شمع های روشن نگاه می کنم.....

می گی شرمنده ای......زنگ زدی که ببخشمت تا مدیونم نباشی....

شمع ها هنوز روشنند...

می گی کسی توی زندگیت هست......

شمع ها شروع به چکیدن می کنند...

می گی هنوزم دلت نمی خواد اشک هامو ببینی....

شمع ها......

می گم امیدوارم همیشه موفق باشی....

............

کسی رو پیدا کنی که دل شکستن رو بلد نباشه.....

.............

می گی بازم منو ببخش شرمندتم روی برگشتن رو نداشتم.....روی حرف زدن باهات رو...

 

شمع ها خاموش شدنند...

ستاره ی من تو آسمون گم شد...

طلسم شکست.....

دلم برای چشمات تنگ میشه!

می دونم که خیلی احمقم...

ولی دلم برای صدات هم تنگ میشه!

شمع ها دیگه روشن نمیشند.....

منم دیگه منتظر هیچی نیستم.....

هیچی....هیچی.......

 می دونستم خنده هات مال یکی دیگه میشه....

چرا گریه نکردم...

چرا نگفتم با تمام بی معرفتی هات هنوزم دوست دارم.....

هنوزم فقط توی خوابهام می بینمت.....

دلم برای شمع ها می سوزه.....

برای آرزوهای سوختم....

برای امیدهام......

واین که کاش از اول ندیده بودمت......

...........

دلم اندازه ی تمام آسمون گرفته...

بی صدا گریه می کنم.......

دلم برای شمع ها می سوزه......

می دونم تا ابد دلم برای ستاره ام تنگ میشه....ستاره ای که براش عشق آرزو کردم.....

شب تولدمه......حتی یادت نبودت......

خدا تو کجایی؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 23:53  توسط باران  | 

آسمون داره می باره......

اشک های یخیش همه جا رو سفید پوش کردند...

به برف ها ی پاک و خالص نگاه می کنم و یاد سال قبل میفتم...

زمانی که هنوز خیلی چیزها عوض نشده بود.خیلی چیزها مثل گذشته بود ولی امسال.....

جای خیلی چیزها خالیه!!!خیلی ها...

جای پسرکی که یه روز خیلی دوسش داشتم بدون این که منو حتی برای یه لحظه هم که شده ببینه یا حس کنه!
تازه دیشب فهمیدم که بار سفر رو بسته و شاید برای همیشه از ایران رفته!
حس غریبی بهم دست داد وقتی شنیدم.......نمی دونم چی بود!نه عشق بود نه نفرت ...هیچی هیچی...

نمی دونم چرا هیچ کس بهم نگفت که رفته!نمی دونم.......

چون مدت هاست که دیگه ندیدمش و از دل برود هر آنکه از دیده برفت!
آخرشم خودم فهمیدم.......

هم خوشحالم هم ناراحت!
خوشحالم چون دیگه خاطراتم زنده نمی شن و ناراحتم چون نمی دونم چرا!!

جای *و.ن* هم خالیه!

اگرچه زمستان قبل هم نبود اما پارسال این موقع هنوز به دلتنگی برای کسی که دوستم داشت عادت نکرده بودم!
و می دونم این سوال تا ابد برام باقی می مونه که دوستم نداشت یا چون دوستم داشت و می دونست ما از جنس هم نیستیم رفت!؟

 

 

جای خالی این دونفر رو خیلی حس می کنم.چون هردوشون یه جورایی به هم مربوطند.

حالا هم نمی دونم کجای این دنیان و دارن چی کار می کنن.

فقط می دونم یه جایی تو ضمیر ناخودآگاهشون....

یه جایی که خبری از غرور و خودخواهی نیست یه جای کوچیکی دارم

**ایمان** دارم که دوباره با هم روبرو می شیم اما کی نمی دونم؟!

دیروز برادرم هم عقد کرد.فقط موند علی و حوضش...

امشب قراره با ۳تا از دوستام شام بریم بیرون!

نیکو....یلدا وتارا....

آخه شنبه تولدمه ولی چون همه امتحان داریم امشب می ریم!
بعدشم می ریم برف بازی......

دلم برای از ته دل خندیدن تنگ شده......خیلی تنگ!

 

تولدم پیشاپیش مبارک.....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 14:22  توسط باران  | 

دیروز رفتم دانشگاهو یکی از امتحانای نسبتا سختم رو دادم.

البته نه عالی و نه این که گند زده باشم.

آخرشم که همه جمع شده بودن دور استاده برگشت گفت:چی کار کردی امتحانتو...

برای جلوگیری از ضایع شدن گفتم:معمولی دادم استاد!
استادم گفت:من از تو انتظار نمره ی کامل داشتم ها!
تو دلم گفتم شرمنده استاد من خودمم همین انتظارو داشتم!
ولی همیشه که آدم انتظاراتش به تحقق نمی پیونده!
چی کار کنم دیگه تمام دلخوشیمم شده درس و دانشگاه.البته درسش بیشتر چون خیلی محیط خاصی نداره.

از یه طرف دلم می خواد زود تموم شه برم سراغ بعدش و چیزای دیگه!از یه طرفم دلم می خواد طول بکشه....

حالا دیگه هر چی شد....

*********************

این پست دیروز بود ولی نصفشو پاک کردم چون بازم ناله بود.....

امروز می خوام انرژی داشته باشم!
قراره درس بخونم پس مجبورم یه هفته به خودم تلقین کنم همه چیز ایده آله ایده آله!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 8:41  توسط باران  | 

امشب دوباره چشمام رو بستم.

به روی چی نمی دونم هیچ وقت هم نفهمیدم.

به روی بدبختی آدم ها ....بی عدالتی ها.....تاوان پس دادن ها یا وجدان خودم.

وقتی یه بچه رو می بینم که سر چهارراه توی سرمای کشنده ای که تا مغز استخون آدم رو میسوزونه اسپند دود می کنه یا آدامس میفروشه از خودم بدم میاد.

چشمامو می بندم.

روم رو برمی گردونم تا تو چشماش نگاه نکنم.از ناتوانی خودم متاسفم.از این که هیچ کاری نمی تونم بکنم جز دعا.....

امشب هم یکی از اون شبها بود.

گاهی فکر می کنم این فرشته های بی گناه که قربانی می شن تا ما زمینی ها عبرت بگیریم و شکرگذار زندگیمون باشیم چطور می تونن بخندن؟

چطور می تونن این همه رنگ رو ببینن و به خدا گله نکنن که چرا جای بچه هایی نیستن که همه چیز دارن.؟؟؟چطوری میشه؟

بعد من چطور انقدر پستم که به خدا گاهی گله می کنم؟

.......................................

امروز داشتیم با یلدا از جلوی یه آسایشگاه معلولین جسمی و ذهنی رد می شدیم درست متوجه نشدم.

یکی از اون فرشته ها که حاضرم قسم بخورم از همه ی آدم های به ظاهر سالم بیشتر می فهمه برامون دست تکون داد.

یلدا با محبت بهش خندید.

و من چقدر خودم رو لعنت کردم که براش دست تکون ندادم..ندیدم.....چه دیر فهمیدم.

........................................

کاش همممون به خودمون میومدیم.

کاش توی سکوت صدای بال فرشته ها رو میشنیدیم.

 

......................................................

 

 

 

*برای پدر عسل دعا کنید.........

برای بودنش....موندنش و پدری کردنش....*

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 22:17  توسط باران  | 

به قله رسیده بودم....

به قله ای به نام آرامش خیال...اطمینان....و سکوتی که ناشی از آرامشه!
همه جا سفید سفید بود!.........

اما موج های دریا این بار خیلی زودتر از اونچه که فکرش رو می کردم کوه شنیم رو با قله ی برفیش ویرون کردند!
سراب...سراب...سراب!
دوباره؟!!!!

دوباره سراب!
اما این بار دیگه نه گریه کردم...نه فریاد زدم و نه دلم گرفت!
شاید باید برای بار هزارم باید بهم ثابت می شد که اونی که رفته اگرم برگرده.......قصه ی همیشگی!

 

نازنین کم کم دارم فراموشت می کنم!

((فراموش کردن به معنای از یاد بردن نیست!به معنای ندیدن و......))
دیگه دلم برات تنگ نمی شه!برای این آدم غریبه که حالا می بینم هیچ دل تنگی ندارم.

حتی دیگه غصه هم نمی خورم......

تسلیمم!.....تسلیم!

نمی دونم شاید باز هم دارم زود قضاوت می کنم اما دلم چیز دیگه می گه!....

عجب دنیاییه!چندروزی میشه که میرم تعلیم رانندگی!
امروز هم پدرم به عنوان همراه اومده بود!
همینجوری هم داشتم می رفتم...حسابی هم متمرکز شده بودم رو کارم!

بعد خیلی جالبه یهو یکی جلوت سبز میشه که اصلا دیگه تو رویا هم فکرش رو نمی کردی که ببینیش!
اینجا بود که یهو مغزم هنگ کرد!

خدا هم شوخیش گرفته!.........

 

 

دلم می خواد یه چندروزی چشمام رو ببندم تا شاید تو بینهایت ذهنم چیزی به اسم رویا متولد بشه!
آدم بی رویا!.....

آدم بی رویا شدی ........

توی یه برزخ مبهم دست و پا میزنم!

هنوز هم می ترسم....هنوز هم توی گذشته گمم و آینده برام تاریکه.....

مگه میشه با احساسات زندگی کرد؟.....بعد به کجا می رسم؟

رویاهام همه ی قصه های کوتاهیه که گذرشون رو حتی حس هم نکردم!
خیلی دور شدم......خیلی خیلی خیلی.........

کاش یه کم خوشبین بودم...یه کم امیدوار......

چندروز دیگه تولدمه!.....چندساله موقع فوت کردن شمعها آرزو می کنم؟

آرزوهام به گوش خدا می رسن؟!!!!

دیشب یلدا بهم می گفت دیوونه شدی....هممون دیوونه شدیم!
می دونی چرا؟

چون وسط خنده های اون دیدم صورتم داغ شد....

اشک............اشک.......اشک!
تعدادش چندتا شد؟!!!

دخترک بی رویا!...عمرت داره می گذره!عمرت داره می گذره.....چشمات رو باز می کنیو می بینی فرصتت رفته!
با اشکهام؟!!!!!!

خدا که از پدرومادر آدم میلیون ها برابر مهربون تره!

ولی شاید.....شاید منو یادش رفته!
شاید انقدر آدم بیچاره تو این دنیا هست که من رو تخت پادشهیم و نمی دونم!واسه ی همینم چندوقتیه که دیگه دلش برام تنگ نمی شه!
مگه خدا دلش برام تنگ میشه؟!!!!!

....................................

خدایا من با این همه احساسات چی کار کنم؟کجا بریزمشون؟

من ظرفیتشو ندارم!

حتی زمان هم از پسشون بر نمی آد!
امشب می خوام سرم رو بذارم رو شونه ی خدا و به اندازه ی تمام لحظه های عمرم گریه کنم!


+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 20:48  توسط باران  | 

باز دوباره قاطی کردم.دوران معجزه داره به پایان می رسه.یعنی خودمم موندم از این همه صبروتحملی که توی این 3-4ماهه از خودم نشون دادم.

زور داره تو تو فاضو قید بند هیچی نباشی بعد یه مشت آدم حراف و نون به نرخ روز خور که شخصیت آدم ها رو به مارک لباسشون می دونن دوروبرت رو بگیرن!
یکی نیست بگه آخه آدم حسود من به تو یکی چی کار کردم که رفتارهایی می کنی که بچه های اول دبستانم نمی کنن!

اونوقت تو مثلا اسم دانشجو روته.....اه اه حالم داره بهم می خوره هرچی بیشتر غرق این جامعه ی کثافت می شی بیشتر می فهمی تا خرخره رفتی تو لجن و تو تار عنکبوتای یه مشت تازه به دوران رسیده گیرکردی.

هی می خوام به این مسائل مسخره اهمیت ندم نمیشه.آخرم می ترسم این نقاب پر زرقو برقم بره کنار همه بفهمن چه خبره!

متاسفم واسه ی خودم که مجبورم ترمای بعد هم تحملشون کنم.متاسفم که بایدببینم انگاری طبیعت هم داره از حساس بودنت استفاده می کنه.

اوایل فکر می کردم...با خودم می گفتم لابد این تویی که خیلی بدبینی.اون لابد اخلاقش همینه.اما بعد یه مدت زدم تو دهن وجدانم که اگه نبود چه لطف بزرگی شامل حالم می شد.

تا وقتی کار دارن جونم و قربونت برمو عزیزمو.....بعد که آقا خره از پل می گذره همچین با کینه نگات می کنه انگار ارث باباشو می خواد.

این آرزو به دل من موند که با یه آدم خوب و خاکیو با شخصیت که روح بلندی داره آشنا بشم.

نمی فهمم کی زندگی قراره از مرحله ی تحمل دربیاد!!!؟؟؟؟

 

دیگه حوصله ی هیچ کسیو ندارم دلم می خواد تنها باشم.بیام برم ...اصلا با خودم حال کنم.

آخه این زور نداره به ایکس می گی طرف بیا بریم بیرون می گه مامانم نمی ذاره!!!!!!!!(با توجه به این که همه عالم می دونن بی عرضه تر و ببوتر از تو تو این دنیا پیدا نمی شه!!!)

بعد که زنگ می زنی بهش:

-کجایی فلانی؟

-دارم می رم خونه یکی از فامیلامون....با صغرام!
-اااا به سلامتی.....راستی تنهایی؟(صدای چندتا آقای متشخصم میاد!!!!!!!!)

-(هرهر)نه!

به خدا...به خدا...به خدا.......نمی گم من اینم ها ولی نجابت ..خانومی...سربه زیری...انسانیت.....درک متقابل(که همیشه از نوع یه طرفس!!!!!) پشیزی ارزش نداره!

طبیعتا نداره...چون وقتی کسی که دوسش داشتی 4 تا.......رو به تو ترجیح میده بخون تو این دنیا چه خبره!

دارم بالا میارم....از این همه ریا و کثافتی که دورمو گرفته....

کاش اندازه ی یه بچه 5 ساله می فهمیدم.چه دنیایی می شد!

نمی خوام روزای دانشگام خراب بشه.نمی خوام درسی که این همه خوندش لذت بخشه گند زده بشه توش ولی داره میشه و من نگرانم!
نگرانم از این که صبرم تموم شه!
می ترسم مجبور شم چیزایی رو بگم که حتی طرفای مقابلم لایق شنیدن اینا هم نیستن!
همه ی عمرم از آدمای حسود بیزار بودم.چون بدترین خاطراتم مربوط به همین آدم هاست!
حالا در کمال خوش شانسی چندتا اوریجینالش نصیبم شده!!!!!

یه بار تو عمرم حساسیتو ظاهرا گذاشتم کنار میدون واسه هر کس و ناکسی خالی شد!!!!!


+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1384ساعت 20:27  توسط باران  | 

باز هم شوق برف......

سرمای لذت بخش و پاک برف....

بالاخره اومدی مسافر......

چشمامو که می بندم و یک سال قبلو به یاد میارم می بینم توی آخرین زمستون حس خوبی داشتم....

چقدر دلم برای برف بازی تنگ شده..........

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 16:51  توسط باران  |