تبليغاتX
باران و روزهایش

باران و روزهایش

امشب بعد از مدت ها با نازنین به خاطرات گذشته سرک کشیدیدم و حس می کنم حتی یادآوری اون خاطرات روزهایی رو برام زنده کردند که خیلی وقته از زندگیم رخت بربستندورفتند.

سال ۸۵داره میاد.یک سال دیگه هم از عمرمون گذشت.با یه عالمه خاطرات خوب و بد.

امسال اولین سالیه که پای سفره ی هفت سین دیگه به یاد ....نیستم.دیگه انتظاری وجود نداره.خاطرات من توی تاریخ مدفون شدند.

توی سال ۸۴ با خیلی ها آشنا شدم.

با و.ن که حضور کوتاهش باعث شد تا کابوس ....برای همیشه از زندگیم بره و من سال های بیشتری رو به پای کسی ننشستم که ذره ای دوستم نداشت.

دانشگاه قبول شدم.رشته ای که عاشقش بودم.توی محیطی که تا الان لحظه های قشنگی رو توش داشتم.

دوستای خوبی توی دانشگاه پیدا کردم.

با نازنین آشتی کردم.

خیلی ها رو شناختم.خیلی از دوست نماهایی رو که ادعا می کردن تو روابطشون یک رنگند اما رنگین کمون هم جلوشون خجالت می کشید.

فهمیدم که نیکو واقعا یه دوست همیشگیه.

یلدا یک دنیا با تصورات منفی که راجع بهش داشتم متفاوته وتوی لحظه های سختی خیلی بهم کمک کرد.

قاصدک اومد تا با کسی آشنا بشم که ایمان دارم نظیرش توی دوروزمونه ی ما ۱درهزاره.

برادرم ازدواج کرد.

دختردائیم به خونه ی بخت رفت.

اینجا یه عالمه دوستای خوب و با وفا پیدا کردم.

و خیلی اتفاقای دیگه.....

نمی دونم باید شاد باشم یا غمگین.امسال اولین سالیه که اصلا حس نمی کنم داره بهار میاد.

اولین سالیه که زندگیم خالی از انتظاره و من هنوز به این مساله عادت نکردم!!!

به هر حال امیدوارم که امسال سال خوب و پربرکتی برای همه باشه.سالی که همه به همه ی آرزوهای قشنگشون برسند.

 

 

خدایا چنان کن سرانجام کار          که تو خشنود باشی و ما رستگار


 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 22:37  توسط باران  | 

نقش هایی که کشیدم در روز

شب زراه آمد و با دود اندود

طرح هایی که فکندم در شب

روز پیدا شد و با پنبه زدود

دیرگاهیست که چون من همه را

رنگ خاموشی در طرح لب است

نبشی نیست در این خاموشی

دست ها پاها در قیر شب است

 

 سهراب سپهری

 

 

 

 

سال نوی همه پیشاپیش مبارک.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 12:33  توسط باران  | 

دلم می خواد بنویسم ولی نمی دونم چطوری شروع کنم.

دلم گرفته...انقدر که حس می کنم دیگه هیچی عوض نمی شه.دلم از دست خدا گرفته!از دست اون خدایی که میگن عادله!
خدایی که تو دنیاش یا باید گرگ باشی یا گنجشک....

یه درد غریب تو همه ی وجودم پیچیده!این چندمین باره که دارم می بازم.

کاش آرزو نمی کردم....کاش نمی خواستم!
ای خدا چقدر حالم خرابه......

نمی دونم با کی حرف بزنم......

گوش شنوا زیاده ولی کو آدم دردآشنا.....

دیروز که رفتم جلوی آینه دلم می خواست چشمامو ببندم....

این چشما دیگه چشمای من نیستن......

خدایا دیگه نمی دونم چی بگم.توی هفتا آسمونت....دریغ از یه ستاره!
دریغ..............

باورم نمیشه که باید میدونو خالی کنم.......

خدایا دلم خیلی ازت گرفته!.......من تورو هم دیگه ندارم.....

کاش بمیرم......کاش....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 14:4  توسط باران  | 

بالاخره نیکو هم وبلاگ دار شد!
نیکورو که یادتونه؟!!!

فرشته ی کوچک

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 21:37  توسط باران  |