تبليغاتX
باران و روزهایش

باران و روزهایش

امروز خیلی سعی کردم شاد باشم.به روی خودم نیارم وبی تفاوت باشم.اما تمام این خودداری ها تا شب بیشتر طول نکشید.دیگه نمی دونم باید به کی متوصل بشم.خیلی وقته با خدا حرف نزدم.کاش می تونستم بشینم بهش بگم آخه بی معرفت این همه بندتو می سوزونی آخه مگه به درگاهت چه کرده؟
دیگه بریدم.دارم خفه میشم.اما هیچ کسو ندارم که باهاش حرف بزنم.یعنی بخوام بزنم نمی فهمه.یه زمانی همه ی امیدم پدرو مادرم بودن.وقتی از یه جا دلم می گرفت.غصه دار می شدم این همیشه مامانم بود که بغلم می کرد و بهم دلداری می داد.اما حالا این منم که باید مثل کوه پشتش بایستم و بهش کمک کنم.اما انقدر ضعیفم که....

نمی دونم چی بگم.دلم حسابی گرفته.از دست خدا.از دست خدایی که خیلی وقته تو قلبم حسش نمی کنم.یه موقع هایی می شینم فکر می کنم واقعا چی کار کردم که این همه دلم باید بشکنه.

نمی دونم تا کی دووم میارم فقط اینو می دونم که دلم لک زده که برم یه جا بشینم و تا بی نهایت زار بزنم.......ا

 

دستام رو میارم جلو تا حس کنم اگه هیچ کسی رو ندارم تو هستی!
ولی نمی دونم چرا حس می کنم تو با من از همه غریبه تری

نمی تونم از دردم با کسی حرف بزنم

حتی با تو!
اگه می خواستی گوش می کردی.....

کمکم می کردی ولی........

ای خدا ....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 22:14  توسط باران  | 

آبی های سخاوتمند.....

قدرتی که در نجابت کلام تو نهفته بود....

ومعصومیتی بی نظیر که دستانت را امن نشان می داد.

وحشتی تلخ وجودم را لبریز می کند

وقتی به خاطر می آورم با قلب تو چه کرده ام.

غرور خسته ات رادرقابی از طلا به دیوار ابرها می کوبم

دلم برای صدای پرازامیدومهرت تنگ می شود

تورا گم می کنم.ونمی دانم که آیا دوباره می بینمت؟

باور نمی کنم که این من باشم!

چه کردم؟چه می کنم؟آینده هیچ.دورش می ریزم.

دراین لحظه های پر از سکوت صدایت را در عمق ذهنم حس می کنم.

چه آسان تورا به دیگران سپردم.

وخوب می دانم که چقدرسخت تورا هدیه گرفتم.

روحم طغیان می کند.

احساسم دلمرده تر از همیشه غمگین است

ثانیه هایم می گذرند و من تکرار را دوباره در زندگی ام می یابم

دلم برایت تنگ می شود.بی آنکه بدانم چرا...

بیشترازهمه برای پاکی نابی که در عمق روحت محسوس بود

وپرازافسوس می شوم وقتی باور می کنم که تو رفته ای.

بیشتر ازهمیشه قلبم را سرزنش می کنم

برای نداشتن ظرفیت محبت های تو...

دلم دوباره تنگ می شود.دوباره غروب می کند...

افسوس...افسوس که سنگ شده ام...

دلم برایت تنگ می شود...

 

segull at sunrise

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 21:3  توسط باران  | 

تردیدم را در سایه های بی خبری پنهان می کنم

اما پرده ای نیست تا چشمانم را بپوشاند

من در اندوه عظیمی غرق می شوم

خاطراتم را گردگیری می کنم

ثانیه هایم چه دشوار می گذرند

بهار پوزخند می زند

شجاعت پوچ من قلبم را خط خطی می کند

باور نمی کنم که این من باشم

باور نمی کنم که شوق دوست داشتن در من گم شده است.....

آسمون دوباره داره می باره.و سرما با موذیگری به لحظه های مسکوت من رخنه می کنه.هشت روز گذشت و برای اولین بار روزهای من رنگی از عید نداشتند.یه چیزی توی قصه ی زندگی من جاش خالیه.نمی تونم بگم عشق چون از اون هم فرار می کنم.یادم میاد سال ها قبل زندگی من پر از رویاهای رنگی بود.نمی دونم چی شد که تمام امیدهای من یخ زدند.تا به حال انقدر به زندگی بی احساس نشده بودم.انقدر شاکی نبودم.خیلی وقته که با خدا خلوت نکردم.نمی دونم چی شده.چرا دارم با خودم می جنگم.با خودم؟سرنوشتم؟یا با آرزوهام؟

خیلی دلم می خواست برای یه مدت طولانی می رفتم مسافرت.تا نباشم و نبینم که نتیجه ی جنگ من چی میشه.از آخرش می ترسم.از آخر چیزی که برام ناشناختس.

 

نمی تونم با خودم کنار بیام.با این همه تغییر.با این همه افکار جدید.

هرچی به مغزم فشار میارم که بنویسم انگار ذهنم از کلمات خالی شده.

از چی بنویسم؟

وای خدایا من از این آدم جدید می ترسم.از این آدمی که هرروز به من از توی آینه خیره میشه.

از خودم هم می ترسم.......

ازآینده......

از اتفاقاتی که ممکنه بیفته و من ......

وای من گم شدم...........خدایا کمکم کن.........

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 0:45  توسط باران  | 

آسمون امشب صاف و بی ابره.پراز ستاره.ستاره هایی که هزاران جفت چشم بهشون خیره می شن و مالکیتشون رو با همین نگاهها ثبت می کنن.دلم خیلی گرفته.قلبم از یه حس غریب پره.از این حس که خیلی عوض شدم.خیلی زیاد.

یه چیزی دروجودم مرده.یه حس با ارزش.شاید به خاطر از بین رفتن همیشگی این حسه که چندروزه خیلی یاد گذشته می کنم.یاد لحظاتی که پراز امیدوآرزو بودن.یاد خوابهای طلایی که دیدن هرکدومشون به اندازه ی واقعیات شیرین زندگیم رو معنی می دادن.خیلی دلم گرفته.اندازه ی تمام حرفای ناگفته ی دنیا.تمام آرزوهای سوخته.یکی دیگه از آرزوهام برآورده شده بود.اما من....دوباره خلوتم پرشده از چراها.چرا نتونستم کسی باشم که دلم می خواست باشم؟چرا انقدر آسون گذشتم؟

کاش دروغ بود.کاش اشتباه محض بود وقتی میشنیدی عشق فقط یه بار سراغ آدم میاد.اما درسته.راسته.حقیقت داره که آدم فقط یه بار واقعا عاشق میشه.بلیط من پس خیلی وقته که سوخته.از خودم ناامید شدم.از آدمی که دم از احساساتی بودن می زد.باورش سخته اما دیگه نیستم.خیلی خسته ام.........

 

خواستم با تو باشم.حست کنم.دوست داشتن رو باتو تجربه کنم.

اما تو تنها پایان کودکی های بی دغدغم بودی....

سالها منتظر اومدنت بودم.خوابت رو میدیدم.

اما نشد.کودکی من به خاطره ها پیوست.تو رفتی...

و من امیدوار بودم که یه روزی دوباره عاشق بشم تا به خودم

ثابت کنم عشق یک باره نیست!
اما اشتباه می کردم........عشق من با رفتن تو مرده بود.

حالا نیستی که ببینی قلب منم سنگی شده........

 

خدایا متاسفم.متاسفم که سنگ شدم.......
+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 22:10  توسط باران  | 

صبر کردم.....

صبر...!
منتظر این بودم که همه چیز عوض بشه...شد ولی اون مو قع من یه آدم دیگه شده بودم.

از خودم می ترسم...از این آدم جدید.

لباسی رو که بافته بودم.....شکافتم و دوباره از اول شروع کردم.

صادقانه بگم...این همه آسمون ریسمون بافتن نداره.....

من بی احساس شدم......

 

 

 

 

من در پس در تنها مانده بودم.

همیشه خودم را در پس یک در تنها دیده ام.

گویی وجودم در پای این در جا مانده بود.

درگنگی آن ریشه داشت.

آیا زندگی ام صدایی بی پاسخ بود؟

س.سپهری

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 11:15  توسط باران  |