
چگونه می توان حجم این انتظار کشنده را مغلوب کرد؟واژه ی صبر را پاک کردو به تمام امیدهای عالم ایمان آورد؟
از این دیوارهایی که بوی دلتنگی می دهند....از تقویمی که بالای تختم در جنگ امیدوناامیدی خط می خورد و روزهایی که عمرم را سپری می کنند .....از انتظار خسته ام....
وچقدر میتوان به دنبال گم شده ای گشت که در نبودش بیش از پیش دلتنگی را حس می کنی؟.....ودست به دامن تقدیر می شوی که بار دیگر...فرصتی دیگر را ارزانی کند تا برای یک بار هم که شده اشک هایت را به میهمانی خنده ها ببری......چگونه می توان انتظار را از زندگی خط زد؟........
من بازهم....باز هم.....دلتنگم.....دلتنگ...
دلتنگ پنجره ای که آنروزهای طلایی تورا در کنار خود داشت و من مغلوب غرور سنگی ام بودم....
بی آنکه بدانم چرا نگاهت همیشه می خندید....وچرا اکنون در شلوغی دنیایی که به فردای آن اعتباری نیست گمت کرده ام....
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 16:32  توسط باران
|
نه واقعا توی ذهنم بتی نساختم.نمی دونم چرا همه فکر می کنن من دارم اغراق می کنم اما واقعا اینجوری نیست.
گاهی فکر می کنم اشتباه می کنم که می ذارم همه بفهمن......دوستا جای خودشون...اما...مثلا نمونش همین امشب.با یکی از دوستام حرف می زدم.حالا حس خیلی بدی دارم.من دلم نمی خواد همه فکر کنن با یه دختر بچه ی ساده لوح طرفن که از واقعیت های زندگی دوره.....اینجوری نیست.....
من...فقط .....شاید اشتباه نکرده باشم....
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 0:37  توسط باران
|
لحظه هایم را به دریا میسپارم....
در جواب هرکس که حالم را می پرسد لبخند می زنم وبه آسمان خیره می شوم.
تنها خدا...خدایی که آن بالا نشسته و مرا می بیند می داند غرق انتظارم.....انتظار.....
لحظه هایم که دریا می شوند......گرمای قلبم گونه هایم را به هماغوشی دریاها می برند...
ومن برای بار هزارم به آخرین باری می اندیشم که تورا دیدم.....

برگشتم.به خودم؟به گذشتم یا به چیزهایی که بهشون عادت کردم و جزو رگ و ریشه هام حساب میشن.چندروز پیش آخرین امتحانم رو دادم.رو به افتضاح.فقط امیدوارم آبرو ریزی نشه.یعنی خوب وقتی دوشب پشت سرهم نخوابی و فکرت به هزار راه و بیراهه مشغول باشه مجبور میشی نیم ساعت اول جلسه پاشی بیای بیرون.حالا آخرای این هفته باید یه سر برم دانشگاه شاهکارام رو ببینم.البته از نتیجه ی دوتا از امتحانام که راضی بودم ولی این آخریه....
هرروز صبح هم که با نیکو ویکی از دوستای دوره ی راهنماییمون که چندروزه از آمریکا اومده میریم پیاده روی.وتمام لحظه هامون رو به یاد اون روزهای قشنگ میگذرونیم.وهزار بار دلتنگ میشیم.....بعدش هم که سرراه از درنا که جدا میشیم منو نیکو میریم نون تازه می گیریم و یه روز دیگه شروع میشه و یک روز از جدول انتظار من خط می خوره.....
سعی می کنم با خودم کنار بیام.این زودرنجی های بی حدوحصرمو کم کنم تا بالاخره یه روز بی تفاوت بشم.متاسفانه اعتراف به این که یه ذره حسودم سخته!!!!....اینم از من.....
راستی به دعاهاتون خیلی محتاجم.....خیلی زیاد....
پس التماس دعا!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 22:55  توسط باران
|
چندوقت پیش یلدا برام یه sms زد که حسابی دردسر ساز شد.یعنی به عبارتی قبلش هی گفت نه اصلا نمی خواد تو بخونیش.تو به اندازه کافی اخلاقت گند هست.زمینشو داری دیگه کاتالیزور نمی خوای......می گفت هرکس که این به دستش رسیده بود به ۲ دقیقه نکشیده زده بود زیر گریه......
چقدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقتو دزدیده و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داده زل بزنیو جای اون که لبریز از کینه و نفرت بشی حس کنی هنوزم دوسش داری.چقدر سخته تو خیالت باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیز جز سلام نتونی بگی.چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه امامجبور بشی بخندی تا نفهمه هنوزم دوسش داری!

یلدا راست می گفت من به کاتالیزور احتیاجی نداشتم.........
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 22:46  توسط باران
|