تبليغاتX
باران و روزهایش

باران و روزهایش

آهسته و آرام به سرزمین تنهایی ام پا گذاشت.....

من از من فاصله می گرفتم

بی هیچ مقاومتی برای بازگشت به خود.......

آمد...آهسته و پیوسته.....مرموزومسکوت.....

ومن حیران در جدال با سرزنش ها درمی یافتم که چقدر با خود غریبه شده ام....

بچه ها من واقعا شرمنده ی روی ماه همتونم.....از این که انقدر دیر کردم...انقدر بی معرفت بودم......

راستش برام چشمم مشکلی پیش اومده که یه چندروزیه دنبال دوادرمون و دکتروبیمارستانم......دیگه این که برای مدت طولانی هم نمی تونم بشینم پای کامپیوتر.......

برام دعا کنید.......واقعا به دعای همتون محتاجم.....خیلی خیلی دلم براتون تنگ شده.......

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 23:58  توسط باران  | 

کاش انتظارم به پایان می رسید!

 

دلم می خواهد بروم

به کجا؟نمیدانم....کسی نمی داند

شاید آنجا که تو باشی؟.....کجایی؟نمی دانم......

خوشا به حال خدا که خنده هایت را دارد.....

خوشا به حالش که صدایت را می شنود.....

هرروز و هرروز و هرروز نظاره ات می کند.....

دلم می خواهد پربکشم به دوردستها...به بی کران....

به جایی که تورا دارد و من دیگر رنگ دلتنگی را نمی بینم.....

خیلی دلم می خواست بدانم که آیا خدا تا به حال عاشق شده است؟

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 21:20  توسط باران  | 

من اینجا بس دلم تنگ است

وهر سازی که می بینم بدآهنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی بازگشت بگذاریم

ببینیم آسمان هرکجا آیا همین رنگ است؟

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 22:6  توسط باران  | 

دیشب تقویم رو که نگاه کردم دلم گرفت.آخه یه تقویم درست کردم زدم بالای تختم و روزها رو خط می زنم تا اون روزی که ببینمت.چقدر دیگه تا اونروز مونده.....و نمی دونم این چه حسیه که هربار بهت فکر می کنم انگار یه موجود درنده چنگالهاش رو تو قلبم فرو می کنه...فکر این که اونروز تو رو باکسی ببینم بیشتر از هرچیز دیگه ای عذابم میده.ومن هزاران بار به خدا التماس کردم که این یه اتفاق نیفته.باور کن طاقتش رو ندارم.چون اون موقع بهم ثابت میشه که اصلا برات ارزش نداشتم و ندارم.می دونی گاهی فکر می کنم بالاخره خدا کوتاه میاد.شبهای قدر.....دهه ی محرم.....شب آرزوها...همه وهمه و همه دعا کردم.دعا کردم خدا کمکم کنه.دیشب به نیکو گفتم شاهد بوده که من نتونستم فراموشت کنم.به هر دری زدم.خواستم به آدم های دیگه دل ببندم بلکه دیگه یادت کمرنگ بشه تو ذهنم. نشد. نتیجه ی برعکس داد.تا تونستم به همه ی حرکاتت توجه کردم تا بدی هاتو ببینم و ازت متنفر شم.ازت رو برگردوندم...خواستم نادیده بگیرمت....وهروقت که بی تفاوت از کنارت گذشتم تو هم مقابله به مثل کردی.اما هربار که یه جوری سرصحبتو باز کردی...هربار تو چشمام نگاه کردی و من دوباره خنده ای که تو چشمای سیاهت برق می زد رو دیدم همه چیز یادم رفت.مگه نمی گن نگاه زاده ی علاقست؟نمی تونم باور کنم که یه نفر آدم ماهها رفتارهاش تابلو باشه فقط به خاطر این که آدم هوس بازیه....پس چرا از کسی نشنیدم که تو آدم بدی هستی...این دیگه یه چیز واضحه که چقدر چشم دنبالته....خیلی دلم برات تنگ شده...خیلی زیاد....اگه دارم همه ی سعیمو می کنم تا شاد باشم...تا بخندم...به همه امید بدم...فقط و فقط به خاطر اینه که خاطراتت بهم امید می ده...واز ته قلبم آرزو می کنم که تو تو این دوماهه عوض نشده باشی....

صادقانه تر از این نمی تونم اعتراف کنم که چقدر دوستت دارم....

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 23:8  توسط باران  | 

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

واو یکریز و پی درپی دم گرم گلویش رابر گلویم سخت بفشارد

بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 13:44  توسط باران  | 

یادمه چندماه پیش چقدر دعا کردم .....چقدر به خدا التماس کردم که به یکی از آرزوهام برسم....رسیدم.وچقدر اونروز خوشحال بودم.

چقدر امیدوار بودم و مطمئن....از این که بالاخره به هدفم رسیدم.....اما نمی دونم چرا دیر فهمیدم که تنها راوی این قصه من نبودم.چرا هرچی می گذشت من بیشتر می فهمیدم که شناختن تو خیلی سخته....سخت تر از اون چیزی که دیگران توی قضاوت هاشون می گفتن.وکاش انقدر شهامت داشتم که یک روز قبل از تموم شدن همه ی فرصت ها ازت  بپرسم چرا؟؟؟چرا تو انقدر مرموز بودی؟چرا نشد که بشناسمت؟چرا حتی یک بار هم جرات سلام کردن بهت رو پیدا نکردم وچرا تو انقدر بی خیال بودی؟چقدر دلم می خواست بهت بگم تاریخ رو دوباره واسه ی من زنده نکن.اعتراف می کردم که این دختر اخمو ومغرور انقدر از درون درهم شکستس که توانایی دوباره شکست خوردن رو نداره.و هر بار وقتی تظاهر به شادی می کردم و بارها بغضم رو فرو می خوردم تا ته مونده ی غرورم رو زیر پای تو له نکنم.کاش می دونستم چه حسی توی چشمات بود......وکاش می دونستی چه دردی می کشم.خودم رو به هزار آب و آتیش زدم تا فراموشت کنم.تا به جایی برسم که با هربار دیدنت صدباره و هزارباره منقلب نشم.

چقدر این فکر که تو الان خوشی و غافل آزارم میده...این که انگار یه حسی بهم میگه بازهم.....باز هم یک طرفه دل بستی......گولم زدی؟.....نمی دونم...نمی دونم چی شد.اما هرروز و هرشب افسوس می خورم که از اون لحظه های ناب استفاده نکردم و وقتی باهام حرف می زدی زود سرو ته همه چی رو با جدیت هم نمی آوردم.کاش در جواب خنده هات می خندیدم.که بفهمی بهت محتاجم.نه از ذلت...نه از بی کسی ......از این که ذره ذره اومدی و دوباره زندگیم رو درگیر انتظار کردی.نمی خوام فکر کنم که من دوباره دچار توهم شده بودم...توهم یه عشق افلاطونی.....نمی خوام فکر کنم همه چیز تصور من بود و به قول بقیه تو کلا یه آدم خیلی خیلی اجتماعی هستی......

نه.....ایمان دارم که تو نگاهت چیزی بود که من نفهمیدم چه معنایی داشت.وحالا هربار که فکر می کنم چشمام پراز اشک میشه.

من صادقانه دلم می خواست درکنارت باشم....دلم می خواست این کابوس های چند ساله تموم بشن و من به کسی که فکر می کردم قهرمان رویاهامه تکیه کنم.....

حالا چه کنم؟نیستی ببینی ذره ذره دارم پرپر میشم...تحلیل می رم و خودم رو نفرین می کنم که چشمام رو به روت نبستم.حالا نگاه تو مهمون چشمای کیه؟...خنده هات همدم خنده های کدوم آدم خوشبخته؟.......چرا؟یعنی بازیچه بودم؟.....یعنی همه چیز رویاهای من بود؟.......پس چرا روز آخری که دیدمت نگاهت که بهم افتاد ازم پرسیدی چرا داری گریه می کنی؟.....و من فقط تونستم بهت جواب سربالا بدم و توی دلم فریاد بزنم به خاطر تو.....وتنها چیزی که ازت شنیدم این بود که گفتی نباید گریه کنم چون می رم تو اعصابت.....و فقط اون دونفر دیگه ای که کنار ما ایستاده بودن می دونستن که چقدر دلم می خواست با این حرفت تا بی نهایت گریه کنم.

 

 

رفتی......بی خداحافظی.....با نگاهی که بیشتر از همیشه جدی بود.....و من دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم.....

تو مرام تو چی رسم بود که اینجور بی خبر اومدی و بی خبر هم رفتی؟.....خدا می دونه دفعه ی بعد که ببینمت تو چشمات باید چی رو بخونم؟........دلم نمی خواد فراموش بشم...

از این همه صبر خسته ام.....خسته.....

*اگر با من نبودش هیچ میلی.....چرا ظرف مرا بشکست لیلی.....*

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 23:38  توسط باران  |