تبليغاتX
باران و روزهایش

باران و روزهایش

خداحافظ عشق پوشالی من.....

شاید بچگی کرده بودم......

دوباره زیادی احساساتی شده بودم......شاید هم تقصیر از من نبود!

*باران...باران.....راستی خبر داری آقای x کلاساشو با کی برداشته؟.....فکر کنم با فلانی.....همون دختره که......*

دیگه نایستادم که حرفاشو بشنوم.اصلا ترجیحا کر شدم.آقای x......

نمی دونم چی بگم......

چهارشنبه رفتم دانشگاه.....آره آقای x یکی از همکلاسیهای محترمم بود....کسی که ۴ ماه تموم هفته ای ۳ بار می دیدمش و منتظر بودم بیاد جلو....حالا قبل و بعدش بماند که تو این یک سال هربار می دیدمش یه جوری وانمود می کرد که تو به خودت شک می کردی....۳۰۰ مرتبه می پرسیدی این الان واسه چی این برخورد رو کرد.....آره دیگه...ساده گیر آورده بود.....دید حماقت که انتها نداره.....بذار بزارمش سر کار.......

بعد تو واسه یه مدت طولانی کور بشی....دیگه هیچ کسو نبینی...از همه ی موجودات مذکر بدت بیاد الا یه نفر.....

یه نفر که نمی دونم چرا من باید جواب سوالاش رو می دادم...سوالایی که همه جوابشون رو می دونستن.....

آره خوب.....ساده بودم......فکر کردم خبریه....فکر کردم همون قدر که اون واسه ی من مهمه منم هستم......

نمی دونم چرا خیلی به قانون سوم نیوتون معتقد بودم!.........

خیلی خیلی خیلی قضیه ساده بود...........همه ی آدم ها وقتی کسیو ببینن که گریه می کنه متاثر میشن وگرنه آقای x بی دلیل گفته بود گریه نکن می ری تو اعصابم......

بی دلیل من شده بودم منبع جزواتش.....نه حتما چون درسم خوب بود دیگه...دلیل دیگه ای نداشته........

دلیل نداشت هربار که میومد تو کلاس بدون استثناء چشم تو چشم می شدیم با هم....بدون استثناء!!! هم همیشه فقط پشت سر ما جای خالی واسه آقای x بود.......

اصلا همه چیز بی دلیل بود........این که متوجه می شدم زیر ذره بینم.....توهم بوده.......من خر بودم!

کاش انقدر مرد بودی.....که وقتی حس می کردی انقدر برام مهمیو و خودت هیچ حسی نداری امیدوارم نمی کردی.......وبعد روز انتخاب واحد چقدر معذب بودی وقتی باهات روبه رو شدم....

نسیمو که دیدی مثل یه همکلاسی معقول و عادی برخورد کردی......

اما وقتی برگشتی......(سلام......-سلام........).....غریبه بودی.....می خواستی غریبه باشی!

راست بود.....منم یه دختر بودم بین هزاران دختری که هرروزو هرروز می دیدیشون.........

بی هیچ تفاوتی....بی هیچ تبعیضی.......

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 0:36  توسط باران  | 

م.....

ن......

ب......

ا.......

خ.....

ت.......

م.........

        

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 22:16  توسط باران  | 

روزها بالاخره گذشتندوگذشتند.....تا اینجا..این لحظه...

کسی نمی دونه هفته ی دیگه این موقع من ممکنه تو چه حال و هوایی باشم

خوشحال و رو ابرا یا.....

شاید این آخرین کنکور هول انگیز زندگیم باشه که با نزدیک شدنش اضطراب و دلشورم بیشتر میشه.ولی خوب این آخرین باریه که دوباره بازی می کنم و اگه ببازم......از خدا چیزیو به زور نخواستم....همیشه ته دلم به این مساله واقف بودم که هرچیزی باید تو تقدیروسرنوشت آدم باشه....

اما امیدوارم که اگر توی این کنکور رد شدم قدرت و صبری بهم بده که بتونم کنار بیام با آینده ی دور ونزدیکی که به هر حال ناگزیر از روبه رو شدن با طرف دیگه ی این بازی ناخواسته ام.....

راستش تنها چیزی که از خدا خواستم این بوده که چهارشنبه ای که میاد یعنی 15 شهریور صحنه ی ناخوشایندی نبینم......یعنی این که نبینم طرفم تنها نیست!من از خدا فقط همینو خواستم..این که حتی اگر قراره که من به آرزوم نرسم یه همچین چیزیو نبینم...چون واقعا طاقتش رو ندارم.

شاید دارم افراط می کنم ولی وقتی فکرشو می کنم می بینم که یه گوشه ای از وجودم پر از درد میشه....یه دردی که جسمانی نیست!

نمی دونم اگه شکست بخورم چه جوری باید دوباره بلند شم و به زندگی ادامه بدم ولی حقیقتا دیدار کسی که مدت ها تو خیالت بوده وشاید رفتارهای عمدی و غیرعمدیش حست رو به اوج رسونده وحشتناکه....می ترسم..از این که چیزی پیش بیاد که فراتر از توانم باشه.....دکترم می گفت دیگه نباید عصبی بشم یا حتی استرس هم سمه.....اما خوب...

 

 

الان که دارم اینا رو می نویسم در نهایت درموندگیه....من می دونم که اگه ببازم هم لطف خدا بوده....ایمان دارم ولی کنار اومدن با یه زندگی جدید...زندگی که دیگه خالی از امیده  نمی تونه آسون باشه......

شاید بعد از اون دیگه احساساتم رو برای همیشه بذارم زیر پام....چون نمی خوام بشنوم که *دیدی باران خانوم....دیدی اون دوست نداشت....همه چیز فقط و فقط از روی هوس بازی بود و بس*

میشه برام دعا کنید....برام دعا کنید که چهارشنبه شب وبلاگم گلبارون بشه....پر از خنده باشه....

 

واگر نبود برام دعا کنید که خدا صبرم رو زیاد کنه......

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 0:32  توسط باران  |