امشب شب قدره....یک سال گذشت.یک سال پر از انتظار..پر از حرف های نگفته....امشب می خوام بشینم با خدا اساسی حرف بزنم.نمی دونم چی باید بهش بگم.اصلا چه دعایی بکنم....تو تنهایی خودم دستای خدا رو بگیرم...چشمهاش...چشمهاش رو که نمی بینم...ولی به آسمونش خیره بشم و بپرسم چرا؟....توی این یک سال خیلی با خودم کلنجار رفتن که جواب سوالاتم رو بگیرم...دنبال نشونه ها گشتم ولی آخر نفهمیدم که راه درست کدوم بود؟اونی که من رفتم یا اونی که ازش منحرف شدم....زندگی من دستخوش تغییر شده...تغییرات بزرگ....یا حداقل انقدر توی این مدت ذهنم درگیر بوده که دیگه خیلی چیزها اهمیتشون رو از دست دادن...دیگه خیلی وقته که خیلی از برخوردها و رفتارها ناراحتم نمی کنند یا این که دیگه اکثر مواقع در جواب آدم ها سکوت می کنم....نمی دونم اینا همه هدیه ی اون بیماری مرموز بودن که مطمئنم یه تلنگر از طرف خدا بوده یا نه....اونروز توی بیمارستان لبافی نژاد فقط و فقط به این فکر می کردم که تا تاریکی دنیا یه قدم بیشتر فاصله ندارم...دیگه نمی تونم پدرو مادرم..همه ی خانوادم..دوستام...امید و تمام زیبایی های دنیا رو ببینم.اون موقع بود که اشک توی چشمام حلقه زد.به این فکر نکردم که چرا..چرا خیلی غصه ی خوردم به خاطر رفتار دیگران یا چرا ماهها دلم رو به دیدار کسی خوش کردم که نمی دونستم توی دلش چی می گذره...فقط به این فکر می کردم که چرا شکرگزار لحظه هایی نبودم که به خاطر تمام اینها شاد بودم.....دنیا تاریک نشد اما من عوض شدم....شاید اسمش حماقته...نمی دونم چیه....اما هرچی که هست دیگه نمی ذاره من با وجود احساسات بیش از اندازم دلبسته ی کسی بشم.نمی دونم چرا..چرا هربار که تصمیم می گیرم بذارمش کنار دوباره سرو کلش به طرز غیرعادیی پیدا میشه....نمی دونم چرا هست...موندنیه یا نه فقط اینو می دونم که باید باشه.....دیگه از سرزنش ها و نصیحت ها خسته شدم....کاش می تونستم بگم آدم های عاقل شیوه ی زندگی شما درسته....انقدر میشینید تا یک نفر بیاد جلو و بالاخره یه جوری عشق وارد ماجرا میشه......وشیوه ی زندگی منم شاید نادرست....شاید سرکارم..شاید بازیچه ی هوسهای یه آدم دیگه ام....اما هرچی که هست چیزیه که نه تنها به من بلکه به تمام اونهایی که منو میشناسن و از زندگیم با خبرن ثابت شده که نمیتونم و نباید مبارزه کنم .دیگه نمی خوام سعی کنم که از زندگیم حذفش کنم....اگه شدنی بود من هم شاید مثل خیلی های دیگه الان باید یه نفرو تو زندگیم داشتم و از بودن باهاش لذت می بردم..ولی....نمی دونم....
نمی دونم چرا کسی که خودش رو دوست من می دونه باید تا فرصت گیر میاره بشینه و از امید بد بگه.چرا باید روز انتخاب واحد بگه امید با فلان دختره بود اما بقیه بگن ما همچین چیزی ندیدیم..چرا همیشه باید تاکید کنه که چرا دنبال کسی هستی که تورو نمی خواد.....و من هربار سکوت کنم...با خودم بگم که تو هم نمی فهمی .....وهمون موقع هم یه نگاه آشنا رو ببینم که مدتهاست غریبه نیست.من نمی دونم چرا یک سال تموم یه نفر باید یکی دیگرو بذاره زیر ذره بین...رفتار غیر عادی داشته باشه اما هیچ اقدامی نکنه.....چون مسخرست که حتی بخوام فکر کنم که اون یک سال تمام این رفتارها رو داشته که منو بذاره سر کار..به چه نتیجه ای می خواسته برسه؟..
خسته شدم بس که دنبال چراها بودم.....قبل از شروع کلاسهام به خدا التماس کردم که اگه خواسته ی توست که نشه به تمام مقدساتت قسمت می دم کاری کنی من دیگه با این آدم روبه رو نشم....اما بازهم..دوروز در هفته می بینمش...و هیچ نشونی از این نیست که همه چیز وهم و تصور من بوده.....بگذریم....
امشب شب قدره ومن باید دعا کنم....برای همه..برای مادرم..پدرم...برادرم....نیکو...یلدا که حس می کنم کم کم داره از ماجرای زندگی من بیرون میره...نسیم که تو تمام این یک سال مثل من گیج و سردرگم از برخوردهای امید بود....وامید که هیچی نمی تونم راجع بهش بگم....ودرنهایت تمام کسائی که دوستشون دارم....
امشب باید با خدا حرف بزنم...جدی و محکم.....

در پس اندوه پنهان نمی شوم....شادمانی من آن بالا...روی ابرها نشسته و فرمانروایی مخلوقاتش را می کند
امشب دروازه های قصر طلایی اش به روی تمام آرزوها باز شده است
می روم پیش خدا.....می روم تا اشکهایم را به او هدیه کنم
چیز دیگری ندارم.......اما امیدوارم که کسی آن بالا..کنار دروازه ها جلوی راهم رانگیرد
