تموم شد.......
بالخره این مهمونی هم تموم شد....
چقدر لب خندون.....چقدر دل امیدوار.....
ولی میون اون همه نور....یه سایه ی سیاه و تاریک...با یه پشت خمیده سلانه سلانه برگشت.....
می گفتن خدا دستش رو می گیره......نمی ذاره ایمانش رو به زوال بره.....
باشه بی معرفت.......توهم فراموشم کردی.....
توهم وقتی بیشتر از همیشه درمونده بودم نادیدم گرفتی....
حالا من چی کار کنم؟......خیلی خیلی دلم گرفته از دست خدا....
تو تنها کسی بودی که داشتم.......همیشه تو بدترین و حساس ترین شرایط به همه کمک کردی.....
اما من دیگه خیلی وقته که از اون مرز گذشتم.......
خیلی وضعیت بدی دارم........اصلا نمی تونم دیگه با خدا خلوت کنم.......

+ نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 21:24  توسط باران
|
