تبليغاتX
باران و روزهایش -

باران و روزهایش

بعدازمدت ها برگردی....ببینی انگشتات پر از تمنان واسه نوشتن اما نتونی بنویسی که این ۴-۵ ماه مثل کابوس گذشت.....شکرکه گذشت!

نمی دونم چی بگم.....الان مدت هاست که خودم رو هم گم کردم.نه این که سرشار از غصه باشم یا شادوسرخوش.....

ولی این مدت جوری گذشت که نوشتن رو توی روحم منجمد کرد.....ونمی دونم چرا نمی خوام دیگه راجع به گذشته ها بنویسم.....

درحال حاضر ترسو شدم...ترس ریسک کردن.........وامیدوارم یه روزی برسه که ایمان بیارم ترسم بی مورد بوده.....

مرسی که به یادم بودین...سعی می کنم هرهفته آپ کنم!

از آشنای عزیز هم به خاطر نوشته های قشنگ و امیدوارکنندش واقعا سپاسگذارم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 23:28  توسط باران  |